راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣١٨ - بيان حسرت آدمى به هنگام ديدن فرشته مرگ
خود بينى كرد. سپس شاه با لشكريانش به حركت درآمدند در حالى كه او به سبب كبر به مردم نمىنگريست، مردى ژنده پوش به او سلام كرد، او پاسخ سلام وى را نداد آن مرد لگام اسب او را گرفت و گفت: لگام اسب را رها كن چه تو كار بزرگى را عهدهدار شدهاى، و گفت: من به تو حاجتى دارم، شاه گفت: صبر كن تا از اسب فرود آيم، گفت: نه همين الآن و به زور لگام اسبش را گرفت، شاه گفت: حاجت خود را بگو، گفت: آن سرّى است، شاه سر خود را به او نزديك كرد، وى آهسته به او گفت: من فرشته مرگم، رنگ چهره شاه دگرگون شد و زبانش دچار لكنت گرديد، سپس گفت: مرا بگذار تا به سوى خانوادهام باز گردم و حاجت خود را برآورم و آنها را وداع كنم. فرشته مرگ گفت: نه، به خدا قسم هرگز كسان و دارايى خود را نخواهى ديد سپس جانش را گرفت و تنش همچون تكّه چوبى بر زمين افتاد.
در اين حال فرشته مرگ بنده مؤمنى را ديد كه به او سلام مىكند، وى پاسخ سلام او را داده و به وى گفت: مرا با تو حاجتى است كه بايد آن را در گوش تو بگويم، گفت: بگو، آهسته به او گفت: من فرشته مرگم، پاسخ داد: مرحبا به تو كه مدّت غيبت تو بر من طولانى شده است به خدا سوگند غايبى در روى زمين نيست كه من لقاى او را از ديدار تو دوستتر بدارم، فرشته مرگ به او گفت: حاجتى را كه براى آن بيرون آمدهاى روا كن، وى پاسخ داد: من حاجتى ندارم كه در نزد من بزرگتر و محبوبتر از لقاى خداوند باشد، فرشته مرگ گفت: هر حالتى را كه مىخواهى در آن قبض روح شوى انتخاب كن، گفت: بر اين توانايى دارى؟ گفت: آرى من بدين مأمورم، گفت: مرا واگذار تا وضو گيرم و دو ركعت نماز گزارم سپس در حالى كه در سجده باشم جانم را بگير. فرشته مرگ او را در حال سجود قبض روح كرد.
بكر بن عبد الله مزنى گفته است: مردى از بنى اسرائيل مالى جمع كرد هنگامى كه در آستانه مرگ قرار گرفت به فرزندانش گفت: انواع اموالم را از نظرم بگذرانيد آنها اموال بسيارى اعمّ از اسب و شتر و برده و جز اينها را از معرض ديد او گذراندند، هنگامى كه او به آنها نظر كرد اشك حسرت فرو ريخت، فرشته مرگ او را ديد كه مىگريد، به وى گفت: چه چيزى تو را به گريه درآورده است، سوگند به آن كه اين اموال را بر تو داده از منزلت بيرون نخواهم رفت جز آنگاه كه ميان جان و تنت جدايى بيندازم. گفت: پس مهلت بده تا اين اموال را پخش كنم، گفت: هيهات، مهلت از تو بريده شد چرا پيش از فرا رسيدن اجل اين كار را نكردى، سپس جان او را گرفت.
وهب بن منبّه گفته است: فرشته مرگ جان يكى از جبّاران را كه نظيرى در زمين نداشت گرفت سپس به آسمان بالا رفت فرشتگان به او گفتند: از كسانى كه قبض روح كردهاى