آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ٩٦ - گفتار چهارم انقلاب آرمان شيعه، امام خمينى و حكومت اسلامى
اين اواخر شنيدم كه مى گويند اين امر در اسلام بوده و هست، اما شرايط فعلى دنيا
ايجاب نمى كند كه ما حكومت اسلامى تشكيل دهيم و احكام اسلام را صد در صد پياده
كنيم. حتى بعضى از روحانيون بيروت هم ديدم كه اين را گفته اند. بنابراين همان گونه
كه اشاره كرديد بايد گفت امام خمينى يك استثناست كه از آن زمينه هاى فكرى و ذهنيت
هاى شيعى و اسلامى كمال استفاده را كرده و اگر آن ها نبود امام نمى توانست پيروز
شود. با اين توضيح فكر نمى كنم عرايض اخيرم با آنچه در ابتدا گفتم منافات داشته
باشد.
اگر زمينه اصلى بحث براى فهم نظريه انقلاب اسلامى را همان زمينه هاى تاريخى
قرار دهيم ممكن است بحث ما با برخى از تفاسيرى كه در مورد انقلاب بخصوص در خارج از
كشور عرضه مى شود و انقلاب را به جنبش هاى سلفى دو، سه قرن اخير تشبيه مى كند،
مشتبه شود، چنانكه در دو سه قرن اخير جنبش هايى در هند و يا عربستان اتفاق افتاده
كه نظر به تاريخ گذشته خود داشته و بازگشت به اصالت ايام پيشين را مبناى خود شمرده
است. در حالى كه مى توان انقلاب اسلامى را بدين معنى يك انقلاب غير تاريخى خواند.
چرا كه اگر هم عناصرى از پيشينه دينى خود برمى گزيند، تفسير جديدى از آن ها مى كند
و نظر به جلو دارد و اين گونه نيست كه نظر به گذشته، به آن معنىِ شكلى و منجمدش،
داشته باشد. به نظر شما آيا مى توان مرز روشنى ميان اين دو مقوله تصوير كرد؟.
جنبش سلفى در ابتدا يك جنبش سياسى نبود، بلكه يك جنبش عقيدتى و قيام بر ضد
آداب و رسومى بود كه در بين مسلمين رواج پيدا كرده و به عقيده آن ها بدعت يا شرك
شمرده مى شد. اين اساس از زمان ابن تيميه در قرن هفتم و هشتم تقريباً شروع شد و مى
دانيم كه او به دنبال حركت سياسى نبود، بلكه به حكام اعتراض مى كرد كه چرا عمل به
احكام نمى كنند. و عمدتاً نوك حمله و اعتراضش هم به علما و مردم بوده كه بدعت ها را
چرا رواج داديد. وى مى گفت اين ها يا بدعت است و يا شرك. محمد بن عبدالوهاب هم كه
در قرن دوازدهم در شبه جزيره عربستان قيام كرد، حركتش حركت فقهى و عقيدتى بود و
ابتدا هيچ بعد سياسى نداشت، ولى بعد وجه سياسى پيدا كرد. زيرا خاندان سعود به اين
عقيده گرويدند و آن ها هم قبلا شيوخ قبيله بودند، كم كم سيطره شان زياد شد و به
شاهى رسيدند و از آنجا كه از اين فكر سلفى، كه به عقيده آن ها اسلام خالص است،
حمايت كردند حكومتشان حكومت اسلامى تلقى شد. امروزه ملك سعود يا پدرش و يا
برادرانش، با عنوان شاهى فرمان مى رانند و حال آن كه در اسلام، ملوكيت امرى دينى
نيست; اگر ادعاى خلافت اسلامى مى كردند، آن