آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ١٨٠ - گفتار دوم امام خمينى روابط بين الملل و سياست خارجى
چگونه مى تواند تبيين كند؟
حضرت امام (ره) قدرت را علاوه بر جلوه جلال، جلوه جمال مى داند; حال آن كه اذهان
به اين سو منعطف است كه قدرت فقط جلوه جلال است. عدالت را نيز جزء اركان اصلى نظام
هستى مى شمارد. اين جهان بينى وقتى به انديشه سياسى راه مى يابد، به طور طبيعى
پيوند قدرت و عدالت را كه يك آرزوست مطرح مى سازد. حتى براى ماكياولى هم در سطحى
نازل، پيوند بين قدرت و اخلاق يا عدالت مطرح بوده، اما چون چنين پيوندى در نگاه او
ناپايدار جلوه مى كند سياست را به سوى قدرت متمايل مى سازد و از عدالت كه اخلاق
زيرمجموعه آن است مى گريزد. انديشمندان سياسى غرب، بويژه بعد از رنسانس، به اين
پيوند علاقه نشان داده اند و راهكارهايى نيز براى آن انديشيده اند كه از جمله اين
راهكارها، دموكراسى است. امروزه دموكراسى در ميان انديشمندان نيز از اين حيث مورد
نقد قرار گرفته كه تن در دادن به تمايل اكثريت براى اقليت عادلانه نخواهد بود.
در دنياى اسلام نيز از روز رحلت حضرت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله) قدرت به مصاف
عدالت رفت و از وجه انديشه سياسى، كسانى كه به خلافت ميل كردند به اصالت قدرت معتقد
بودند و كسانى كه امامت را پذيرفتند به عدالت مى انديشيدند. در حقيقت از وجه انديشه
سياسى، تفاوت ماهوى اهل سنت و شيعه در بينش آن ها نسبت به اين دو مقوله (قدرت و
عدالت) است. يكى از هنرهاى حضرت امام (ره) اين بود كه توانست از پايگاه شيعى، كه در
طول تاريخ اصالت را به عدالت مى دهد، به قدرت نظر كند. در حقيقت يكى از ظرايف
انديشه سياسى معظم له را در اين نكته بايد جست كه ايشان خلأ قدرت را در تاريخ
انديشه سياسى شيعه پر كرده اند; همچنين تا حدودى خلأ عدالت را در نگاه اهل سنت.
البته جهان اهل سنت در گذر قرن ها و در بعضى سرزمين ها، از لحاظ انديشه سياسى به
شيعه بسيار نزديك شده و حضرت امام موجبات نزديكى بيشتر را فراهم كرده اند. اسلام
گرايى در تركيه، الجزاير، سودان و مصر خيلى به انديشه عدالت با ويژگى هاى آن در
مدينه فاضله آخرالزمان نزديك است. حتى مى توان گفت دموكراسى هند در انديشه گاندى و
نهرو بى تأثير از انديشه عدالت جويى جديد جهان اسلام نبوده است. اسلام در اروپا و
آمريكا و شرق دور نيز بر خلاف بعضى تبليغات سازمان يافته، اسلام غير سياسى نيست;
اگر چه وجه عرفانى و گاه صوفيانه آن پر رنگ تر جلوه مى كند. وقتى درون آن اسلام
خواهى را مى شكافيم عدالت خواهى شيعى موج مى زند. در دهه هاى اخير بسيارى از اهل
سنت راجع به مدينه فاضله آخرالزمان كتاب هايى نوشته اند كه مملو است از انديشه
عدالت جويى.
زمانى در ايران تبليغ مى كردند كه مرحوم دكتر شريعتى سنى است و در ميان اهل سنت
تبليغ مى كردند كه وى از آن نوع شيعه هاى غالى است كه قتلش واجب است. اما شگفت آن
كه كتاب «حسين وارث آدم»، «شهادت»، «على مكتب،وحدت، عدالت» و «فاطمه فاطمه است» در
جهان اهل سنت بارها و بارها تجديد چاپ شده است و اين كه مى بينيم رهبرى حضرت امام
را روشنفكران سنى مذهب انگليس و فرانسه و آمريكا عاشقانه مى پذيرند به علت آن است
كه شعار وحدت، شعارى توخالى نبوده و شيعه و سنى در انديشه سياسى، بسيار به هم نزديك
شده اند. شيعه توسط حضرت امام خلأ قدرت را پر كرده و اهل سنت در طول تاريخ آرام
آرام با انديشه عدالت خوگرفته اند.
و اما در مورد اين كه حضرت امام جهان را آكنده از قدرت و قدرت طلبى مى بينند اين
ذات سياست است و جز اين ديدن تعجب آور مى باشد. چرا كه اصولا علم سياست را به علم
قدرت تعبير مى كنند و اين كه قدرت غالباً با اخلاق سرِ ستيز دارد نيز از كسى پوشيده
نيست. مى ماند آن كه آيا براى پيوند اخلاق و قدرت، دست كم در انديشه راه حلى يافته
اند يا نه؟
به نظر من، عبارت «مأمور به تكليف بودن» همان راه حلى است كه واقعيت را به آرمان
پيوند مى دهد. اميدوارم مسئله مأمور به تكليف بودن با انديشه كليسايى قرون وسطى يكى
گرفته نشود; در آن انديشه حكومت موضوع حق است و مردم موضوع تكليف. اما در اين
انديشه مردم ابتدا موضوع حقند و سپس موضوع تكليف، و حكومت ابتدا موضوع تكليف است و
سپس موضوع حق.
نكته ديگرى كه در انديشه حضرت امام با اندكى كاوش، به سرعت خود را نشان مى دهد
اين است كه بخشى از وظيفه نظام اسلامى را در سياست خارجى تعقيب منافع ملى مى دانند،
اما معتقدند كه با توجيه منافع ملى هرگز نمى توان حقوق ملت هاى ديگر را ناديده
گرفت، حتى در جنگ. خوشبختانه ما در اين زمينه بسيار رو سفيديم و تجربه موفقى داريم
كه اگر هنرمندان ما همت كنند و فيلم هايى بسازند تا نشان دهد كه در قرن بيستم هم مى
توان جوانمردانه جنگيد، خدمتى بزرگ در جهت اخلاق سياسى خواهد بود. يكى از مشكلاتى
كه نظام هاى سياسى توسعه يافته دارند اين است كه در داخل مرزها، قانون، عدالت، حقوق
و... را نهادينه كرده اند و دولت در مقابل هر شهروندى پاسخگوست، ولى در بيرون از
مرزها، با توجيه منافع ملى هر كارى مجاز است و قانون و عدالت و حقوق ناديده گرفته
مى شود. بديهى است در انديشه سياسى يك عارف، منافع ملى (به معناى اصطلاحى آن) آن
قدرها ارزشمند نيست كه دولتى حقوق دولت و ملت ديگرى را ناديده بگيرد و عمل خود را
در خُم منافع ملى تطهير كند.
در سمينار تحول مفاهيم، يكى از نويسندگان در سير تحول مفهوم منافع ملى به اين
نتيجه رسيده بود كه اين مفهوم در سال هاى اخير جاى خود را به مفهوم مصالح متقابل
بشرى داده است. اگر انديشه سياسى حضرت امام به طور روشن و با وضوح كامل اين مفهوم
را در دنيا متحول نكرده، دست كم با آن همخوانى دارد. هر كس با انديشه سياسى ايشان
كمى آشنا گردد به سرعت متوجه مى شود كه مصالح بشرى تأمين شدنى است. لذا بايد بيشتر
به مصالح بشرى انديشيد. البته دولت تا حدودى در اين مورد استثنا است. زيرا دولت
ابتدا وظيفه تأمين امنيت و رزق كسانى را به عهده دارد كه براى همين منظور، آن را
برگزيده اند. با اين حال دولت هم حق ندارد براى تأمين معاش اتباع خود ملتى ديگر را
استثمار كند و يا به بهانه تأمين امنيت، حتى امنيت روانى ديگران را مخدوش كند.
البته «ترهبون به عدوالله» را نيز نبايد فراموش كرد و آن وقتى است كه دشمن در حال
اظهار دشمنى است.
فكر مى كنم تا حدودى روشن شده باشد كه اين آرمان گرايى با روند جارى نظام بين
الملل تطابق دارد. بر اين اساس و با چند دليل ديگر ادعا كرده ام و بر آن ابرام مى
كنم كه نظم فعلى جهان اگر چه پيچيده تر از نظام هاى گذشته است، اما از هر نظمى كه
در اين دو قرن اخير وجود داشته انسانى تر است و اگر ترس نداشتم كه مخاطب، متهمم كند
كه اغراق مى كنم مى گفتم قرن بيست و يكم با انديشه سياسى حضرت امام بيش از هر
انديشه اى سازگار خواهد بود.
در تحليل نهايى، تلقى امام خمينى را در باب نظام بين الملل، روابط ميان كشورها
در دنياى موجود، و اين كه عالم سياست گاهى سراسر با نيرنگ و تزوير و فزون طلبى و
جنگ افروزى تعريف مى شود، چگونه تحليل مى نماييد؟.
ابتدا بگويم كه من چه تصورى از روابط بين الملل دارم تا بعد برسم به حضرت
امام. اما چرا تصور من؟ براى آن كه به گمانم اگر امام نبودند من از دنيا تصور ديگرى
داشتم. من بازيگران اصلى نظام بين الملل را در چهار كليت جا داده ام:
١. كشورها; اعم از كشورهاى قدرتمند و ضعيف، توسعه يافته يا در حال رشد، تمركزگرا
يا كثرت گرا و....
٢. سازمان هاى بين المللى; اعم از دولتى، غير دولتى و تلفيقى، و اعم از سازمان
هاى علنى، مخفى و سرّى، و همچنين اعم از سازمان هايى با دامنه فعاليت محدود يا
گسترده....
٣. شركت هاى چند مليتى; اعم از شركت هاى دولتى، خصوصى و تلفيقى، كوچك يا بزرگ،
مخفى يا علنى، وابسته به تشكيلات مخوف براى تعقيب اهداف ناپاك يا صرفاً اقتصادى و
براى كسب در آمد.
٤. نخبگان; اعم از نخبگان سياسى، فرهنگى، علمى، ورزشى، هنرى و....
گمان مى كنم حضرت امام هم همين طور به بازيگران نظام بين الملل مى نگريستند.
وقتى از تزوير و نيرنگ سخن مى گويند، به عملكرد بعضى عناصر بازيگر توجه دارند و دست
پنهان و آشكار آن ها را در شيطنت خوانده اند; وقتى حكم سلمان رشدى را صادر مى كنند،
بيش از آن كه يك فرد بدبخت را هدف قرار دهند، گامى اساسى براى خنثى كردن همان نيرنگ
بازى هايى برداشته اند كه بعضى از سازمان هاى بين المللى مخفى و سرى با همكارى برخى
شركت هاى چند مليتى در پشت آن اعمال مى كنند; و وقتى براى پاپ و گورباچف پيام مى
فرستند، فقط يك شخص را مورد خطاب قرار نداده اند و با چنين پيام هايى نشان مى دهند
كه به آينده نظام بين الملل و بعضى عناصر بازيگر آن خوشبين هستند.
وقتى مى گويند:«آمريكا هيچ غلطى نمى تواند بكند.» اگر اين جمله تحليل شود، در
پشت آن اين تئورى نهفته است كه مگر فقط كشورهاى قدرتمند و در رأس آن آمريكا صحنه
گردان نظام بين الملل هستند; پس نقش سازمان هاى بين الملل چيست; و مگر نقش نخبگانى
كه در اين دهكده جهانى و در اين دنياى شيشه اى با ديگر ملل رابطه برقرار مى كنند كم
است؟ وقتى از تحريم نمى هراسند، درست است كه به خداوند توكل كرده اند، اما در عالم
سياست بايد مى توانستند آن را به روش هاى معمول توضيح دهند. توضيحاتى كه با كاوش در
گفتارهاى ايشان مى توان دريافت اين است كه بعضى شركت هاى چند مليتى به دليل تعقيب
سود، تحريم را بى معنا خواهند كرد و آمريكا حتى با كمك غرب بر آن ها تسلط همه جانبه
نخواهد داشت. وقتى اجازه نمى دهند كه از سازمان هاى بين المللى بيرون بياييم مى
دانند كه اين سازمان ها هويت مستقل پيدا كرده اند و اين گونه نيست كه در بست در
اختيار قدرت ها باشند; و وقتى به بعضى از آن ها حمله مى كنند مى دانند كه در صورت
حضور فعال، انتقاد هجمه آميز مى تواند روندهاى جارى آن را اصلاح كند.
گمان مى كنم كه پيكره اصلى جامعه ما در زمان حيات حضرت امام نسبت به نظام بين
الملل، در سطح، نظرى بسيار بدبينانه داشت و در عمق، نظرى واقع بينانه; و اين تحت
تأثير نوع برخورد آن حضرت با نظام بين الملل بود. ظاهر بدبينانه اش به اين علت بود
كه نظام بين الملل ظاهراً دو قطبى مى نمود و عرصه را بر ديگر ملل تنگ مى گرفت، اما
واقعيت آن بود كه آن وضعيت قابل دوام نبود و روندها رو به بهتر شدن داشت.
حضرت امام و، به تبع ايشان، نويسندگان ما با وجود انتقادهاى شديدى كه به سازمان
هاى بين المللى داشته اند، نشان داده اند كه از اين سازمان ها انتظارات زيادى دارند
و علاقه مندند كه مراودات كشورها در سطح روابط دو جانبه باقى نماند و خود را تا سطح
مراودات جهانى با محوريت سازمان هاى بين المللى بالا بكشد. اكنون نظام بين الملل
چنين شده است و اگر چه شوروى از هم پاشيده و توازن قوا به نحوى به هم ريخته، اما
رقيب سابقش به آن ميزانى كه تلاش كرده بر جهان تسلط بيابد، نه تنها موفق نبوده بلكه
با ناكامى هاى فراوان مواجه شده است. حتى قانون داماتو را ابتدا شركت هاى چند مليتى
كه سهامدار اصلى آن ها آمريكايى بودند، نقض كردند.
هنگامى كه به موضوعات اصلى و فرعى مطرح در نظم كنونى نظر مى كنيم، مى توان گفت
كه وقتى امام فرمودند انقلاب صادر شد، يعنى نظام بين الملل همان نظام بين الملل
متصلب گذشته نيست و عرصه بازى فراخ تر شده، فضاى تنفس براى ملت ها بازتر گرديده و
موضوعاتى كه مورد توجه قرار مى گيرد، مسائلى انسانى تر شده است; چنانكه آپارتايد در
اين نظام از بين رفت، جمهورى هاى سابق شوروى در اين نظام رها شدند، ديوار برلن در
اين نظام برداشته شد و حفظ محيط زيست در اين نظام خود را تا سطح يكى از موضوعات مهم
بين المللى بالا كشيد.[١]
امام به تئورى توطئه توجه داشتند; البته اين را نبايد در انديشه ايشان جاى داد،
بلكه جاى اصلى آن در آراء سياسى ايشان است. اما در عين حال، معتقد بودند كه وجدان
جهان براى پذيرش معنويت بيدار شده است و خفتگان را نيز مى توان با تلنگرى بيدار
كرد. قبلا توضيح داده ام كه نظم فعلى جهان را نظم سيال مى دانم و گمان مى كنم با
آشنايى مختصرى كه با انديشه سياسى حضرت امام دارم آن را در اين انديشه كشف كرده ام.
يكى از ويژگى هاى نظم سيال آن است كه تغييرپذيرى در نظام هاى حكومتى و روندهاى بين
المللى اصلى اساسى است و همچنين هر ملتى بيدارتر و هوشيارتر باشد در نظام جديدى كه
در حال شكل گيرى است، هم سهم بازى بيشتر دارد و هم سهم تأثيرگذارى بيشتر. وقتى
ايشان دنياى مستضعفان را مورد خطاب جدى قرار مى دهند مى دانند كه مؤثر واقع مى شود
و جهان امروز به آستانه اى از ارتباطات رسيده است كه قدرت ها به طور مطلق نتوانند
سد راه ملت ها شوند. دهكده جهانى كه در بيانات ايشان با نظر مثبت ديده مى شود، فقط
يك واژه با يك مفهوم نيست، بلكه يك نظريه است، يك نوع جهان بينى سياسى است كه حضرت
امام آن را پذيرفته بودند.
موضوعاتى كه در نظم كنونى به ميدان آمده همگى موضوعاتى انسانى تر از موضوعات نظم
هاى گذشته است; «حقوق بشر»، «حفظ محيط زيست»، «خلع سلاح» و «تقسيم كار در تجارت بين
المللى». طبيعى است تزوير و نيرنگ هم در دنيا هست. و اين فقط در نظام بين الملل
نيست، در داخل حكومت اسلامى هم هست. در ميان همه اقشار هست، در كوچه و بازار هست،
در حوزه هاى علميه هم هست. تا وقتى شيطان هست، تزوير، دورويى و زشتى هست، اما درجه
فراوانى آن نسبت به موضوعات ديگرى كه در نظام بين الملل مطرح شده از نظم هاى گذشته
بيشتر نيست; البته پيچيده تر است. چرا كه به تعبير يكى از دوستان، «عمرو عاص هاى
امروزى به كامپيوتر و ماهواره وصل شده اند» و بايد در اين ميدان بازى كرد و به رغم
آن كه عرصه بازى در نظم سيال فعلى براى همگان فراخ تر از نظم هاى گذشته است نبايد
ساده لوحى كرد; و به قول همان دوست، نبايد ابوموسى هايى را كه حداكثر، چرتكه را مى
شناسند به مصاف عمروعاص هاى امروزى فرستاد.
به نظر شما در يك دهه پس از انقلاب كه امام خمينى هدايت و كنترل سياست خارجى
را عهده دار بودند، نوسانات و فراز و نشيبى را مى توان در انديشه و آراء سياسى
ايشان مشاهده كرد؟.
در آراء سياسى، فراوان; ولى در انديشه سياسى فقط پخته تر مى شدند. با قلبى مطمئن
از دنيا رفتن، براى من اين معنا را افاده مى كند كه تغيير روندها را در نظام بين
الملل به چشم ديده اند و به درستى انديشه خود، علاوه بر باور، يقين پيدا كرده اند.
يك بار ايشان فرمودند «انقلاب صادر شد». اين سخن از سوى يك زمامدار يك معنا دارد،
از سوى يك انديشمند سياسى معنايى ديگر، و از سوى يك عارف معنايى ژرف تر. به هرحال
در آراء سياسى، فراز و نشيب ها كم نيست; البته نه به اندازه غالب زمامداران. بديهى
است فراز و نشيب در آراء سياسى از صلابت يك انديشمند نمى كاهد. اتفاقاً اين فراز و
نشيب ها كه گاه در جمله هايى متواضعانه بر زبان آمده است، شخصيت سياسى ايشان را
دوست داشتنى تر كرده و انديشه سياسى شان را ماناتر. حتى وقتى مى گفتند من اشتباه
كردم، نه تنها كسى در صلابت انديشه شان ترديد نمى كرد، بلكه اين اطمينان حاصل مى شد
كه اگر در جايى، اشتباهى رخ مى دهد و موجب گرفتارى شود، انسان با شخصيتى روبرو است
كه مى تواند رفع اشتباه كند، حتى اگر اين اشتباه از سوى خودش باشد.
در ميان نامه هايى كه از اطراف و اكناف عالم براى ايشان ارسال شده بود و در
مؤسسه تنظيم و نشر آثار وجود دارد، نامه هاى بسيارى جلب نظرم كرد و يكى از آن ها كه
به اين موضوع ربط دارد، اين بود:«هيچ رهبرى حاضر نيست تا مجبور نشود به اشتباهات
خود اعتراف كند. اما شنيده ام تو داوطلبانه به اشتباهات خود اعتراف مى كنى. پس مى
توان باور كرد كه تو از آسمان آمده اى. از خدا مى خواهم دنياى ظلمانى ما را به
سخنان مردانى همچون تو، نورانى كند.»
نكته اى كه در پايان مى خواهم عرض كنم اين است كه به واقع، خلق و خوى ما و نظام
اعتقادى و رفتارى ما در طول تاريخ، ما را به نوعى قهرمان گرايى و توجه به شخص سوق
داده، بدون توجه به مؤلفه هاى بيرونى و محيطى كه شخص با آن مرتبط است. ما به غلط،
تمامى معايب و محاسن را متوجه شخص مى دانيم و گويى تاريخ ايران، بويژه در صد سال
اخير، همچون صحنه تئاترى است كه مجموعه اى از هنرپيشگان در آن ايفاى نقش مى كنند;
ولى بتدريج همه حذف مى شوند و در نهايت، يك نفر مى ماند و ما وقتى به عقب بر مى
گرديم همه را در حول و حوش همين قهرمان تفسير مى كنيم. چنانكه در زمان رضاخان، مصدق
و محمدرضا شاه اين گونه بوده ايم و در زمان امام هم به همين ترتيب. بسيار مهم است
كه توجه كنيم آن چيستى و آن مؤلفه هايى كه جامعه را فرا مى گيرد، خارج از اراده
سياسى زمامدار و يا نظام سياسى، جامعه را متأثر مى كند. زمامدار هر گونه باشد، در
ايجاد و پيدايش اين مؤلفه ها نافذ نيست و تنها در شكل دادن و تشديد يا كند كردن آن
ها مؤثر است. حال، خواه نظام جمهورى اسلامى باشد يا نظام سلطنت، اين مؤلفه ها و
سؤال ها يكسان است; گرچه پاسخ ها متفاوت باشد. شخص امام نيز متوجه همان سؤال هايى
بوده كه ديگران بوده اند، در عين حال كه تفاوت هايى در اينجا وجود داشته است; يعنى
امام ملاحظات مربوط به چيستى جهان كم تر برايشان اهميت داشت و بيشتر مجذوب جهان
سياسى و خيزش عمومى و حيثيت و شأنى كه مردم مى توانستند داشته باشند، بودند.
مرجعيت نيز كه يكى از ويژگى هاى ممتاز ايشان بود، نقش مراد بودن و پير بودن به
مفهوم عرفانى و مذهبى را در ايشان برجسته مى كرد و پارامتر قدرت شخصيتى ايشان را
مضاعف مى ساخت. به علاوه، ايشان با توجه به موضوعات كلى تر، و ارائه شعارهاى عمومى
تر، از آسيب پذيرى هاى بسيارى احتراز مى كرد. مى بينيم كه در سال٤٢، برخى راجع به
اصلاحات ارضى شاه نكاتى را مى گويند، ولى ايشان وارد اين بحث نمى شوند. همچنين
ايشان با اتخاذ برخى روش ها و يا قالب هايى كه حالت حماسى داشت، خود را در رأس
امواج سياسى و اجتماعى اى كه در جامعه به وجود آمده بود، قرار مى داد و بعد سعى مى
كرد به كنترل امواج و پيش برندگى آن ها يارى برساند. شايد مسئله اشغال سفارت
آمريكا، و يا مسائلى كه در خصوص كارگران مطرح شد و سخنى همچون «خدا هم كارگر بود»،
كه از امام صادر گشت و توجهى كه به قانون حمايت از كارگران نمود از جمله اين موارد
باشد.
[١] در حاشيه لازم مى دانم عرض كنم كه اصل حفاظت محيط زيست امرى كاملا مثبت است كه
با روح اديان سازگارى بسيار دارد، ولى از اين نكته نبايد غفلت كرد كه اين موضوع
براى شركت هاى چند مليتى بيش از خود مسئله اهميت دارد. چرا كه آن ها به بهانه حفظ
محيط زيست مى خواهند ركود اقتصادى خود را از بين ببرند. چرا كه بازار تكنولوژى هاى
گذشته به حد اشباع رسيده و حفظ محيط زيست بهانه خوبى براى تغيير تكنولوژى است. مثلا
تصور كنيد وقتى قرار باشد تمام سردخانه ها، يخچال ها، كولرهاى گازى كه گاز فرئون
داخل آن ها لايه اوزن را از بين مى برد تغيير تكنولوژى دهد، تا چه حد كار جديد و
بازار مصرف جديد ايجاد مى كند.