آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ١٣٣ - گفتار يكم شرايط بين المللى و انقلاب اسلامى
اصولى بين امريكا و انگلستان در همين نكته بود; سرمايه دارى امريكا توسعه اقتصاد و
صنعت خود را در گرو توسعه سرمايه دارى جهانى مى ديد. يعنى تا زمانى كه سرمايه دارى
در صحنه جهانى توسعه پيدا نكند، امريكا نيز توانمندى هايش محدود خواهد ماند; همانند
سرنوشتى كه بر سر انگلستان در قرن نوزدهم آمد. امريكا از اين زاويه به موضوع مى
نگريست. اما تفاوت ديگرى هم بين امريكا و انگلستان وجود داشت; انگلستان مى خواست از
امكانات جهانى يعنى مواد اوليه ارزان، نيروى كار ارزان و نهايتاً بازارهاى وسيع،
براى گسترش اقتصاد خود استفاده كند. و البته اين بهرهورى را در يك ساختار سرمايه
دارى نمى خواست (يعنى همان شيوه استعمار كهنه را دنبال مى كرد)، ولى امريكاييان نظر
ديگرى داشتند.
امريكاييان معتقد بودند كه تداوم سرمايه دارى در كشورشان صرفاً از طريق استفاده
از مواد اوليه، نيروى كار ارزان و بازار، ميسر نمى گردد; مواد اوليه و نيروى كار در
يك فرآيند كار سرمايه دارى، توسعه پذير است و در غير اين صورت به برخى از محدوديت
ها خواهد رسيد. يعنى اين عناصر اقتصادى در قالب روابط مبتنى بر سرمايه دارى قادر به
گسترش مى باشند و اين بدان معناست كه تا زمانى كه منابع اوليه، نيروى كار و بازار
مصرفى، در فضا و روابط سرمايه دارى قرار نگيرند منابعى محدود هستند و اجازه توسعه
كل اقتصاد را نمى دهند. به همين دليل، قبل از جنگ جهانى دوم، به اين نظريه رسيدند
كه به جاى توسعه نفوذ و قدرت سرمايه داران در جهان، بايد «روابط سرمايه دارى» در
سراسر جهان گسترش پيدا كند. به همين جهت، بعد از جنگ جهانى دوم، نظام و روابط
توليدى سوسياليستى را، تنها مانع بر سر راه توسعه سرمايه دارى مى ديدند. از اين رو،
آن ها در كنار مهار فيزيكى و امنيتى شوروى (كه محور سياست خارجى امريكا بعد از جنگ
جهانى دوم بود) مهار سيستماتيك ديگرى را نيز مدنظر داشتند; مهار توسعه روابط توليدى
سوسياليستى. در نتيجه، با موفقيت در اين مهار است كه سرمايه دارى در جهان، روبه
توسعه و گسترش مى گذارد. اگر به نقشه جهان در روز بعد از خاتمه جنگ جهانى دوم
بنگريم، مى بينيم كه روابط اقتصادى سرمايه دارى فقط در آمريكاى شمالى، اروپا و چند
جزيره، مثل ژاپن، استراليا و زلاندنو، حاكم است. از اين زمان، هدف امريكا گسترش
جهانى سرمايه دارى، يا به عبارت ديگر، سرمايه دارى از نوع امريكايى است. از طريق
اين گسترش است كه امريكا مى تواند حاكميت سياسى خودش را بر جهان تحميل كند. به
عبارت ديگر، تبديل سلطه سياسى (ناشى از پيروزى جنگ) به سلطه اقتصادى، و نهايتاً باز
هم افزايش سلطه سياسى، از اهداف اصلى امريكاييان در تمام دهه هاى بعد از