آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ٦٥ - گفتار سوم انقلاب اسلامى در پرتو تحولات تاريخ معاصر
مسلمان هاى سازمان را تصفيه مى كردند و از بين مى بردند، و در داخل زندان نيز دچار
سرگشتگى و از هم پاشيدگى شده بودند. گرايش هاى انقلابى و مبارزاتى در بيرون و داخل
زندان خيلى تضعيف شده بود، از گروه هاى چريك هاى فدائى، آنهايى را كه ما در زندان
مى شناختيم، گرايش مبارزه مسلحانه را بتدريج كنار گذاشته بودند و به توده اى ها و
حزب توده نزديك شده بودند كه به مبارزه سياسى اعتقاد داشت. تازه آن مرحله گذار بود;
يعنى هركسى كه مى بريد، اول اعتقادش از مبارزه مسلحانه سلب مى شد و در مرحله بعد
درخواست عفو مى نوشت و از زندان بيرون مى آمد. بنابراين شرايط سياسى، شرايطى نبود
كه انقلابى را به دنبال داشته باشد. من به جرأت مى توانم بگويم كه از ميان چند هزار
زندانى سياسى كه داشتيم ـ حدوداً شش تا هفت هزار، در كل زندان ها ـ بعيد مى دانم كه
حتى يكى از آن ها در سال ٥٤ و ٥٥ پيش بينى مى كرد كه در آينده اى نزديك انقلابى به
وقوع خواهد پيوست و اساس نظام موجود را زير و رو خواهد كرد. در ميان هيچ يك از
افرادى كه بنده با آن ها ارتباط داشتم، چنين تفكرى ديده نمى شد; شهيد رجائى، مرحوم
لاهوتى، جمعى از آقايان كه الآن برخى از آن ها در قيد حيات هستند، چپ، راست،
ماركسيست، مسلمان; اصولا چنين اعتقادى وجود نداشت. اين تعبيرها بعداً به وجود مى
آيد، كه رژيم در شرف اضمحلال بود، و خواه ناخواه رژيم بايد مى رفت. تحولاتى كه منجر
به شروع انقلاب شد چندان متفاوت با تحولات سياسى سال هاى ٢٩ و ٣٩ نبود. يعنى حركتى
كه با وجود جبهه ملى، منجر به روى كار آمدن دولت ملى دكتر مصدق شد، و حركتى كه با
وجود نيروهاى مسلمان و نهضت آزادى منتهى به فعاليت هاى سياسى سال ٣٩ شد، در انقلاب
هم به نحوى تكرار شد. منتها در اولى، به گونه اى نيم بند از شرايط استفاده شد و ملى
شدن نفت تحقق پيدا كرد، ولى با كودتاى ٢٨ مرداد شكست خورد; اما دومى به آن مرحله هم
نرسيد و با سركوب ١٥ خرداد، بحران تا حدود زيادى برطرف شد. ولى در سومى (انقلاب
اسلامى)، به دليل وجود رهبرى امام، يعنى رهبرى هوشمندانه اى كه از همه تجربيات
گذشته استفاده مى كرد، تجربياتى كه نقش و تأثير آن ها در انقلاب اسلامى را مورد
كنكاش قرارداديم، نهضت به پيروزى رسيد. خدا بيامرزد مهندس بازرگان را; مى خواست نقش
امام را تخفيف بدهد ـ دنباله بحث قبلى تان ـ مى گفت انقلاب اسلامى دو تا رهبر دارد:
يكى شاه به عنوان رهبر منفى بود كه آن قدر بدعمل كرد كه آن گونه شد، و ديگرى امام
بود كه رهبر مثبت بود. اگر بدين شكل بگوييم، هر انقلابى دوتا رهبر دارد. مثلا در
كوبا يكى باتيستا است و ديگرى كاسترو; هر دوشان رهبرند. آيا اين گونه مى توان
انقلاب را تحليل كرد؟ بله، هميشه يك بدى وجود دارد كه در