آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ٧٦ - گفتار سوم انقلاب اسلامى در پرتو تحولات تاريخ معاصر
چون عربستان و شيخ نشين ها، نيز چنان تحت فشارند كه با دادن آزادى، انتظار انفجار و
فروپاشى آن ها احتمالى جدى است. در اين كشورها البته هنوز انگليس از سنتى ها حمايت
مى كند و امريكا نيز مدرن ها را تقويت مى نمايد. در كويت، اپوزيسيون (گروه مخالف)
از نوع امريكايى، در مقابل جناح حاكم سنتى فعال است. دو مجلس وجود دارد كه يك سرى
فكل كراواتى ها و غيرقبيله اى ها و تكنوكرات ها هستند، در مقابل سنتى ها كه از سوى
انگليس حمايت مى شوند.
سومين ويژگى رژيم پيشين اين بود كه على رغم استبدادى بودن، فرد حاكم نبود; بلكه
شبكه اى از كارگزاران حاكم بودند كه يك نفر رهبر هم در داخل نداشتند و همگى سرنخشان
به طور جداگانه به خارج وصل مى شد. كه البته تأثير اين ويژگى در سقوط رژيم موضوع
بحث ماست و در واقع، شعار استقلال خواهى و آزادى خواهى درمقابل همان دو ويژگى
وابستگى و استبداد بود. البته نظام فاسد بود; وابستگان آن هركدام به شكلى به قدرت
هاى اقتصادى وصل بودند و مى خوردند و مى دزديدند. مردم هم اين ويژگى ها يا بزرگ شده
اش را مى ديدند و طبعاً به واكنش و طرز تلقى انزجار آميز كشيده مى شدند، كه اين هم
يكى ديگر از ويژگى هاى رژيم سابق است كه نتيجه همان خصيصه هاى پيشين است. اسكندر
مقدونى به جانشينانش وصيت مى كند كه اگر مى خواهيد مُلكتان دوام يابد پست ترين و
سفله ترين و پايين ترين افراد را در رأس حكومت بگذاريد. نتيجه اين مى شود كه «نه در
غربت دلم شاد است، نه رويى در وطن دارم». نه به سمت مردمشان مى توانند بروند و نه
مى توانند در مقابل آن ها تركتازى كنند; چون مردم اين ها را نمى پذيرند. بنابراين
هميشه مجبورند جيره خوار شما باقى بمانند.
اين چهار ويژگى، همگى در انقلاب اسلامى مؤثر بود; يعنى استقلال و آزادى از
وابستگى رژيم و استبداد آن نشأت مى گرفت، جمهورى اسلامى هم بُعد ضديت با فساد، اعم
از فساد فرهنگى و فساد سياسى و فساد اقتصادى، را در پيشينه خود حمل مى كرد. اسلام
بار قدسى و آسمانى داشت كه مردم خواسته هاى خود را در آن مى جستند و به اين نتيجه
رسيده بودند كه مى توانند كاستى ها و نابسامانى هايى را كه در كشور احساس مى شود،
با اسلام رفع و حل كنند. نظام سياسى حاكم، طيفى بود كه هزار فاميل داشت، هزار فاميل
وابسته به رژيم; و بنابراين چنين است كه اسلام مى آيد و به اين وضع خاتمه مى دهد.
از آن طرف هم، همه سرگشته و مبهوت بودند. امريكا مى گفت حقوق بشر، و انگليس هم
حمايت مى كرد. شاه هم منتظر بود ببيند امريكا چه مى گويد، انگليس چه