آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ٤٥ - گفتار دوم نهضت ها و جنبش هاى معاصر و انقلاب اسلامى (از منظر روش شناختى)
داده است. بدين سان مى بينيم شيوه اى در مبارزه آغاز مى شود كه نه اصلاح طلبانه و
پارلمانتاريستى است و نه بر بنيان جنگ و مشى چريكى و پارتيزانى استوار است، بلكه
مبتنى بر بسيج مجموعه مردم بر اساس باورهاى دينى و اتصال آن به يك مركز رهبرى است;
و اين امرى كاملا متمايز و ممتاز است و هيچ ريشه در گذشته ـ به اين معنى ـ ندارد.
ريشه هاى جزئى اش را مى توانيد در فتواى ميرزاى شيرازى ببينيد، اما اين كه يك رهبرى
دينى براى ايجاد حكومت، حركتى را در ميان مردم به وجود آورد، به نظر من تازه است.
يعنى ابعاد و وجوهى نظير اين را نمى توانيم به طور مشخص ريشه يابى كنيم، گرچه ممكن
است بگوييم برخى از اجزاء و عناصر آن را در جاهاى مختلف مى شود ديد. مثل اين كه شما
نمى توانيد پرخاشى را كه مردم معمولا از درد و رنج و گرسنگى و محروميت بروز مى دهند
در تاريخ ملت ما نديده بگيريد و بگوييد كه مردم يكباره به صحنه آمدند و نسبت به
نابرابرى مالى جامعه پرخاش كردند و امام هم گفت اين فقر و شكاف طبقاتى عامل بدبختى
و از بين رفتن ارزش هاى جامعه است، بنابراين شاه و كاخ نشين ها بايد از بين بروند و
كوخ نشين ها بالا بيايند و بعد هم چنين شد. اين حرف جديدى نيست كه مردم يكباره
متوجه آن شده باشند، بلكه ريشه در گستره تاريخ دارد. بنابراين يك سلسله تجربه ها و
شيوه هاى جزئى در مبارزه و يك سلسله دردهايى كه منجر به انقلاب مى شود ريشه تاريخى
دارد; در عين حال، يك سلسله مبانى و مشخصات كاملا متمايزى در انقلاب وجود دارد كه
نمى شود آن را در مبارزات يكصد ساله اخير مشاهده كرد. به طور خلاصه، در اين مقطع
فرزندى به نام انقلاب اسلامى با ويژگى هاى كاملا متمايز متولد شد، در عين اين كه از
پدر و مادر و جد و همه گذشتگانش تأثيرات متعدد خاص خودش را گرفت و در پيوستگى
تاريخى ويژه اى با الگوى تشيع قرار گرفت.
اگر دهه چهل و پنجاه را موضوع تحليل قرار دهيم در سطح پديده ها و رخدادهاى
مربوط به جامعه يا دولت و نظام سياسى نظير نيروهاى اجتماعى، نخبگان سياسى، احزاب،
دولتمردان، دستگاه سركوب و يا مردم به عنوان مؤلفه هاى اساسى مؤثر در پيدايش و ظهور
انقلاب، كدام يك در تأثيرگذارى بر انقلاب برجسته ترند و چگونه با انقلاب اسلامى،
ربط و نسبت مى يابند؟.
اكبرى: اين كه در طول دو دهه، در سطح نيروهاى اجتماعى از يك سو و نظام سياسى از
سوى ديگر، چه تحولاتى رخ مى دهد كه نهايتاً همزيستى آنها را دچار خدشه مى كند و
تضادها را خصومت آميز (Antagonisty) مى كند و به مرحله اى مى رسد كه يكى بايد برود
و ديگرى بماند، به نظر مى رسد كه در اينجا نيز تأملى