آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ٦٩ - گفتار سوم انقلاب اسلامى در پرتو تحولات تاريخ معاصر
سطوح ديگر، وضع مورد تأمل قرار گيرد. از آن طرف هم حقوق بشر كارتر ـ به دلايل خاص
خودش ـ فشار روى رژيم آورد كه اگر آن فشار نمى آمد، ملت هم به آن سرعت قيام را در
پيش نمى گرفت و نياز به توسعه سياسى و آزادى سياسى، آن گونه احساس نمى شد. به هر
حال فشارهاى خارجى و زمينه هاى داخلى دست به دست هم داد و به آن نتيجه رسيد. البته
بنده اعتقادم اين نيست كه رژيم هاى وابسته اى نظير رژيم پهلوى مى توانستند توسعه
سياسى در كنار توسعه اقتصادى بدهند. زيرا اگر توسعه سياسى مى دادند نابود مى شدند;
همان طور كه وقتى به اين كار مجبور شدند از هم فروپاشيدند. آزادى، دشمن هر نظام
وابسته و آفت جدى آن است. در واقع، رژيم منافقانه خودش را يك رژيم مستقل و صالح
نشان مى داد. وقتى جامعه آزاد شد، ماهيت واقعى رژيم آشكار گشت، و صبر مردم لبريز شد
و شنيديد كه شاه گفت من صداى انقلاب شما را شنيدم; كه البته ديگر دير شده بود و
فرصت ارائه نسخه جديدى از سوى او باقى نمانده بود. بنابراين، توسعه سياسى براى آن
نظام با سرنگونى همراه شد. بعدها آمريكايى ها تعريف خودشان را از صلح عوض كردند تا
توانستند كره جنوبى، تايوان، و... را نگه دارند و به اعتقاد من اصولا روش ها در
دنيا عوض شد. و نوع سلطه را عوض كردند، به گونه اى كه به سلطه اقتصادى خيلى پيچيده
اى كه سلطه سياسى نيز به تبع آن ايجاد مى شود بدل شد. ديگر لازم نبود رژيمى جيره
خوار امريكا شود، بلكه خواه ناخواه مجبور بود به دنبال امريكا برود. چرا كه بايد در
تقسيم كار جهانى شركت مى كرد، در بازار جهانى و بورس سهام وارد مى شد، به گونه اى
كه ديگر بحث استقلال بلاموضوع مى گشت، ضمن اين كه رژيم را هم مردم و احزاب سياسى
انتخاب مى كردند; چنانكه كموبيش الآن در تركيه چنين است، منتها آن انتخاب هم در
محدوده معينى است; مثل خود آمريكا.
گاهى بحث از نقش و تأثير نهضت هاى اسلامى سده معاصر در انقلاب اسلامى بدين
نتيجه منتهى مى شود كه به دليل وجود چنان پيشينه تاريخى اسلامى، در انقلاب اسلامى
نيز مذهب به صورتى منفك از ديگر علل، عامل انقلاب بوده، و اُسّ و اساس انقلاب اين
بوده كه جريحه دار شدن عواطف دينى و باورهاى مذهبى مردم از سوى رژيم، جامعه را به
تقابل با دستگاه حاكم كشانيده و به همين خاطر، خواسته هاى مردم هم على الاصول، دينى
شدن و اسلامى شدن امور بوده است. بر اين اساس، ديگر بحران هاى اقتصادى، سياسى، و
انگيزه هاى ناشى از آن ها چندان موضوعيتى نداشته است. آيا اصولا مى توان چنين
انفكاك و مرزبندى اى را بين دو مقوله انگيزه هاى مذهبى و ديگر عوامل انقلاب برقرار
كرد؟.