آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ١٢٢ - گفتار پنجم مذهب، نيروهاى اجتماعى و رهبرى امام خمينى در انقلاب اسلامى
اشاره قرار گرفت، كه بخشى در سايه عملكرد دشمنان انقلاب ـ يعنى طرفداران رژيم
گذشته، اعم از طرفداران داخلى و طرفداران خارجى آن ـ پديدار مى شود، و بخشى نيز به
اپوزيسيون و كسانى كه در جهت مخالفت با شاه و براندازى وى فعاليت مى كردند، باز مى
گردد، باعث ظهور و پيروزى انقلاب شده است. شك ندارم كه از سال ٣٢ به اين طرف
ملّيون، اعم از مذهبى و غيرمذهبى، و حتى گروههاى ضدمذهبى در برافروختن آتش مخالفت
با شاه سهيم بوده اند، منتها بعد از كودتاى ٢٨ مرداد ٣٢ به نظر من قوى ترين
رودررويى كه با شاه انجام شد، كار شهيد نواب صفوى و فدائيان اسلام بود كه به شهادت
آن ها منجر شد. ده سال بعد هم باز مهم ترين اقدام، به وسيله شهيد محمد بخارايى
انجام شد كه منتهى به اعدام انقلابى منصور گشت. ضمن اين كه تمام زحماتى كه ديگران
كشيدند به جاى خود محفوظ است; آن هايى كه براى خدا كردند خدا جزايشان را مى دهد و
آن هايى كه كارشان براى مردم بوده در پيشگاه الهى اميدوارند و آن هايى نيز كه مانند
حزب توده، با افكار غلط در خدمت ابرقدرت الحادى شرق بودند، ولى در اشتباه بودند و
قصد خدمت به مردم داشتند، نمى دانيم خدا با آن ها چه مى كند. ولى يك عده خائنانى كه
وطن فروش بودند و مبارزه با شاه را براى اين دنبال مى كردند كه ايران را در اردوگاه
سوسياليسم و اقمار شوروى قرار بدهند، گيرم كه از نظر واقعيت و از نظر گزارش جريان،
سهمى در پيروزى انقلاب اسلامى داشته باشند، از نظر ارزش گذارى و ارزيابى ارزشى، چه
با معيارهاى دينى و چه با معيارهاى ملى و ايران دوستى و وطن پرستى، به هيچ وجه آن
ها را دراين قلمرو سهيم نمى دانيم[١] ولى بقيه گروه ها به نظر من سهم شان محفوظ است
و آن را
[١] سازمان مجاهدين خلق نيز حتى وقتى كه يك سازمان اسلامى بود، يعنى در زمان
بنيانگذاران سابقش; حنيف نژاد، بديع زادگان، و سعيد محسن، دچار التقاط و انحراف
فكرى بود. البته من مرحوم احمد رضايى شهيد را ديده بودم و واقعاً شهيدش مى دانم.
زيرا پسر بسيار متدينى بود. خانواده رضايى ها اصلا خانواده اى متدين بودند و شما مى
توانيد از آقاى مهدوى كنى بپرسيد; چون وى مدت زيادى پس از متوارى شدن در خانه آقاى
مهدوى كنى مخفى بود و از نزديكان و مريدان آقاى مهدوى كنى محسوب مى شد و من نيز در
مسجد آقاى مهدوى كنى در سال هاى ٤٢ و ٤٣ با ايشان آشنا شدم. غرضم اين است كه
مجاهدين اوليه از لحاظ آن اجرى كه خدا به افراد مى دهد يا قضاوتى كه تاريخ مى كند،
مسلّماً فرق دارند با آن هايى كه بعد از انقلاب در وضعيتى كه مى دانيد قرار گرفتند
و يا كسانى كه پيش از انقلاب مرتد شدند و رسماً اعلام ارتداد و نفى دين كردند. از
ميان دسته اول، من با يكى دو نفر در زندان محشور بودم; مرحوم سيد كاظم ذوالانوار و
مرحوم مصطفى خوشدل كه آن ها را من مسلمان هاى حقيقى مى ديدم. گرچه در گروه مسعود
رجوى بودند و او را رهبر مى دانستند، ولى به هر حال خود، بچه هاى متدينى بودند و
عاقبت هم در زندان اعدام شدند. دسته هاى ديگر كه ماندند و هنوز هم ادعاى مسلمانى
دارند، به خاطر موضع گيرى بسيار خشن و تند و ناجوانمردانه و خائنانه و حتى بيگانه
پرستانه اى كه در برابر انقلاب اسلامى اتخاذ كردند، به عنوان يك مجموعه، بنده معتقد
به هبط اعمال آن ها هستم. چنانكه در قرآن مجيد در مورد افرادى مى گويد به خاطر
كارهاى زشت اعمال خوبشان هم هبط مى شود و از پرونده شان محو مى گردد.