آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ٧٣ - گفتار سوم انقلاب اسلامى در پرتو تحولات تاريخ معاصر
مدرنيسم را به نمايش گذاشت. معتقدم كه در انقلاب ما تقريباً عموم اقشار و طبقات،
حتى بعضاً اقشار مرفه و صاحب مال و منال و سرمايه دارها هم دخيل بوده اند. مثلا
بازار در انقلاب نقش داشت كه جزء مستضعفان نيستند; البته بازار، هم شاگرد حجره و هم
خود حجره دارها را در بر مى گيرد و اين ها هركدام باهم فرق دارند، ولى به هر حال
تجار ما در جريان انقلاب اسلامى سهم داشتند; دانشگاه هم در جريان انقلاب فعال بود،
روحانيت ما فعال بود، كارمندها فعال بودند. كدام اقشار مدرن بودند، كه با اقشار
سنتى به مقابله برخاسته باشند؟ حتى چپى ها هم حمايت مى كردند و عملا دنباله رو
انقلاب شده بودند، ضمن اين كه مى خواستند سوار موج بشوند. حتى روشنفكران لائيك هم
از رژيم سابق حمايت نمى كردند. البته من كمتر بيرون بودم; از دوم آذر ٥٦ بيرون از
زندان بودم، ولى كلا اين بحث را موجه نمى دانم. مجموعاً بايد چنين عرض كنم كه بنده
رژيم سابق را نماينده هيچ قشر و طبقه اى نمى دانستم و نمى دانم و معتقدم كه رژيم
سابق پايگاه طبقاتى در داخل كشور نداشت. به همين دليل هم بود كه همه طبقات مى
توانستند در مقابلش قرار بگيرند; آن دسته اى هم كه از كشور فرار كردند آن هايى
بودند كه وابسته رژيم شده بودند، يعنى جزء نزديكان رژيم بودند، نه اين كه يك طبقه
خاص فرار كند. مثلا بعد از انقلاب بلشويكى در روسيه، همه سرمايه دارها و فئودال ها
يا اعدام شدند و يا فرار كردند، ولى در انقلاب ما نه خيّامى مى رود نه حاج طرخانى;
در حالى كه هر دوشان سرمايه دار بودند، منتها سرمايه دار مسلمان. خسروشاهى با پدرش
در بازار پيشنماز بود; بسيارى از مديران مسلمان امروز، در تشكيلات خسروشاهى و در
شركت او كار مى كردند. آن هايى كه خيلى احساس نزديكى با رژيم مى كردند، رفتند و
بقيه ماندند. اين طور نبود كه مثلا طبقه سرمايه دار، خودش را وابسته به رژيم احساس
كند. البته بحث نظرى آن را اخيراً در مرور كوتاهى بر تاريخ معاصر، كه در نشريه عصر
ما داريم، دنبال مى كنيم. چرا كه عموماً رژيم هاى تحت سلطه در گذشته ـ تا قبل از
دوران اخير ـ در كره جنوبى، برزيل، تركيه و امريكاى لاتين نمى توانسته اند در داخل،
پايگاه طبقاتى داشته باشند. زيرا پايگاه داخلى منافعى داشت كه بعضاً در تعارض با
منافع قدرت خارجى قرار مى گرفت. بنابراين سرمايه دارى داخلى، حتى قشر وابسته يا
كمپرادورش، نمى توانست پايگاه طبقاتى رژيم باشد. در كشور ما هيچ وقت خيّامى و
ايلخانيان و ايروانى و خسروشاهى و حاج برخوردارها دولت تعيين نمى كردند. آن ها هم
از دولت مى ترسيدند; خيّامى براى اين كه موقعيتش را حفظ كند مجبور بود سهم اشرف را
در نظر بگيرد. ايروانى براى اين كه موقعيت خودش را حفظ كند بايد به نحوى خودش را به
خاندان سلطنتى و به گردن