آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ١٢٤ - گفتار پنجم مذهب، نيروهاى اجتماعى و رهبرى امام خمينى در انقلاب اسلامى
مشروطيت درگير شد، يا آقاى كاشانى كه با مصدق درگير شد، ولى انصاف اين است كه چه در
زمان مشروطيت و چه در زمان ملى شدن صنعت نفت، اين ها همه نقش داشتند و تفسير من اين
است كه نقش اول را روحانيت داشته، منتها نه به اين معنى كه نقش روشنفكرها را ناديده
بگيريم. همان طور كه گفتم روشنفكران، چه به عنوان فرد ـ مثل دكتر شريعتى ـ و چه به
عنوان يك جريان، بالاخره ولو داراى انحرافاتى بوده باشند، در تمهيد افكار نقش
داشتند. پس به نظرم درست است كه حاكميت قشر روحانى در تثبيت اسلامى بودن انقلاب و
محكم كردن آن، يا در ساز و كار تأسيس جمهورى اسلامى و كار فكرى و نظرى بر روى قانون
اساسى نقش مهمى داشته است; و اگر هم كسى بگويد كه در جريان نوشتن قانون اساسى، به
دست گرفتن پست هاى كليدى، جريان هاى اول انقلاب بين دولت موقت و شوراى انقلاب يا
گفتگوهاى لفظى بين امام و دولت موقت، كه بالاخره منجر به بركنارى دولت موقت شد و
همچنين در مسائل مربوط به اولين رئيس جمهور كه معزول شد، يك درگيرى سياسى بين اقشار
مختلفى كه در پيروزى انقلاب نقش داشتند وجود داشته و روحانيت اين گروه ها را كنار
زده و خودش مصدر كار شده، از نظر گزارش تاريخى، واقعيتى است كه نمى شود منكر آن شد;
و باز اين هم درست است كه اگر گروه ديگرى حاكميت را به دست مى گرفت، مثلا اگر نهضت
آزادى يكّه تاز جريان بعد از پيروزى انقلاب مى شد، عناوين و تفاسير، وضع ديگرى پيدا
مى كرد; اين ها را بنده قبول دارم. به همين خاطر، شما ملاحظه مى كنيد كه در جريان
نگارش قانون اساسى، عموماً ملّيون و عده اى از روحانيون با اين كه ولايت فقيه در
متن قانون اساسى بيايد مخالف بودند. يعنى گروه هايى از ائتلافِ نيروهايى كه منجر به
پيروزى انقلاب شده بود، مخالف اين شكل از قانون نويسى بودند. اگر شما به پيش نويس
قانون اساسى كه در پاريس خدمت امام ارائه شد مراجعه كنيد، مى بينيد كه در آن قانون
ـ كه به طورى كه نقل مى شود به تصويب امام هم رسيده بود ـ هيچ اثرى از ولايت فقيه
نيست. همين امر باعث بروز اختلاف شديد بين اين گروه ها و امام و روحانيتى كه به
رهبرى شهيد بهشتى اصرار به گنجاندن ولايت فقيه در قانون اساسى داشتند، گرديد.
اما به هر روى، در تصويرى كه من ارائه دادم و در پاسخ اين سؤال كه، وصف اسلامى
بودن انقلاب و مفاد دينى بودن انقلاب را در كدام مفاهيم و رخدادها صورت بندى مى
كنيد، نظرم اين است كه ما تنها يك شكل و يك گونه اسلامى بودن و دينى بودن انقلاب يا
جمهورى اسلامى نداريم. چنانكه در بحث از ولايت فقيه، من مبانى ولايت فقيه; را مبانى
عقلانى مى دانم و نه فقهى و مبانى فقهى اش از نظر من كه