آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ٢٦٩ - گفتار چهارم چالش ها و بايسته ها
البته من كتمان نمى كنم كه عده اى از مخلصين انقلاب و حزب اللهى ها و افرادى كه با
تمام وجود اين انقلاب را حفظ مى كنند، با صداقت، هم در حفظ مرزهاى انقلاب، و هم در
حفظ اخلاق خود مى كوشند; در مجلس، در دولت، در سپاه، بسيج، وزارت اطلاعات، و همه جا
افراد مخلص زيادند. من شخصاً از همه گروه ها مى شناسم كسانى را كه در رعايت احكام
اسلامى فردى و خانوادگى دقيق هستند. ولى در سطح كلى بنده ادعا مى كنم كه جامعه به
سوى گسست و بى تفاوتى و فروپاشى نهادها پيش مى رود. مخصوصاً نسل جوان ما كه اكثريت
جمعيت ملت ايران را تشكيل مى دهند، بى تفاوتى در آن ها بسيار مشهود است.[١] حال بعد
از اين مقدمه و مصداق يابى كه بنده عرض كردم، همراه با يك نقد تند جامعه شناسانه از
آنچه در جامعه ما مى گذرد، و نيز تحليلى از نسل جديد انقلاب كه رهبر انقلاب، دوم
خرداد را به عنوان دوران جديد انقلاب اعلام كردند و اين به نظر من، مايه اميد است،
مى رسم به پرسش شما كه مجموعه ويژگى ها و خصيصه هاى متمايز كننده انقلاب اسلامى
چيست; پاسخ اين است كه اين ها همان عناصرى است كه انبياى خدا و پيغمبر اسلام
آوردند، و اولياى دين، علما، فقها و معلمان دينى ما در طول تاريخ داشتند; يعنى زهد،
تقوا، عنايت به آخرت، توجه به قرب الى الله، چيزهايى كه ما در تمام «صحيفه نور» از
اول تا آخر مى بينيم، و ابعادى كه در شخصيت امام به عنوان يك اسوه كه همه ميراث
گذشته اسلام را بر دوش مى كشيد قابل مشاهده است; مانند از دنياگذشتگى و بى اعتنايى
به مظاهر دنيا.[٢] اين ها
[١] همين جا بگويم كه دوم خرداد و روى كار آمدن آقاى خاتمى به عنوان رئيس جمهور حلقه
وصلى شد بين نسل جديد انقلاب و نسل اول انقلاب، نسل جديد و روحانيت، نسل جديد و
پيكره انقلاب. اين حلقه وصل به اين خاطر پيدا شد كه مردم در آقاى خاتمى چهره نسل
جوان را ديدند كه به آن ها ارزش مى گذاشت و اين ايجاد شخصيت در جوان باعث شد كه تا
حدى از آن روند گسسته شدن كاسته شد و الآن پيوسته شده; و اين البته تنها عاملى است
كه ما داريم. من خدمت آقاى خامنه اى نوشتم و به آقاى هاشمى هم گفتم كه چه مى شد اگر
آقاى خاتمى امام جمعه مى شد و ما مى توانستيم به وسيله ايشان در مسند امام جمعه فوج
فوج جوان ها را به نماز جمعه ببريم و آن حالت گريزى كه جوان ها از نماز جمعه دارند
و الآن در نماز جمعه، تنها يك قشر خاصى شركت مى كنند، شكسته مى شد.
[٢] توصيف من نه به عنوان تعريف از امام، بلكه به خاطر عقيده اى است كه از چهل سال
پيش به ايشان به عنوان استادى عارف و از دنيا گذشته و صاحب منش بزرگوارى و آراسته
به اخلاق و عرفان دارم; كسى كه بدون توجه به اين كه رهبر انقلاب است يا استادى در
قم، در اوج قدرت و محبوبيت و شهرت است يا در كنج عزلت، همه كار را براى خدا مى كرد.
گفتنى است كه من از سال ٣٧ با حضرت آيت الله خامنه اى در دوران طلبگى رفيق شديم. از
آن ايام تاكنون، چه در ايامى كه در قم در اتاق هاى طلبگى مدرسه حجتيه، من و آيت
الله خامنه اى و مرحوم آقا سيد كمال شيرازى و گاهى اخويمان، على آقاى حجتى، به صورت
گعده طلبگى مى نشستيم و ايشان قرآن مى خواندند يا ديوان حافظ مى خواندند و حالت
گريه اى داشتند، و چه زمانى كه ما در ايرانشهر در سال ٥٦ تبعيد بوديم و در يك خانه
با هم نماز و دعا و قرآن مى خوانديم، و چه در ايام انقلاب بعد از آن كه امام به
پاريس آمدند و جلساتى در منزل آقاى موحدى كرمانى يا ساير دوستان داشتيم و آقاى
ربانى شيرازى و شهيد بهشتى نيز تشريف داشتند، و يا ايامى كه نماينده مجلس بودند و
بعداً رئيس جمهور شدند و در مدت شش سال از رياست جمهورى شان در خدمت ايشان به عنوان
مشاور فرهنگى بودم، بنده واقعاً ايشان را شاگرد راستين امام شناخته ام. در عين حال
اين امر بدين معنى نيست كه در ديدگاه ها و استنباط ها و اجتهادهاى سياسى و بررسى
مسائل و روش ها يكسان بنگريم و اختلاف نظرهايى با هم نداشته باشيم; چنانكه من با
حضرت امام هم نظرات متفاوتى داشتم و در مراحلى چه در زمان امام و چه بعد از امام،
چه در مسائل نظرى و چه در مسائل عملى گاهى اختلاف نظر داشتيم. به هر حال من، هم
مرحوم امام را و هم آيت الله خامنه اى را به عنوان عناصر مقوّم انقلاب مى شناسم.
عده اى مى گويند كه ما رهبرى آقا را قبول داريم; پس بايد در روش ها و برنامه ها از
خودشان اجتهاد نكنند و جلوتر از ايشان راه نروند. وقتى ايشان مى گويند در خيابان
نبايد به هم بپريد يا با كافرى كه با شما دشمنى نمى كند، شما حق نداريد خشونت
بكنيد، آيا اين خشونت هاى خيابانى بر خلاف رويّه رهبر انقلاب نيست؟ اين باند بازى
ها، راست، چپ، همه به نظر من بر خلاف رويه آيت الله خامنه اى است. اين را هم عرض
كنم كه من ايشان را از تبار روشنفكرى روحانيت نسل جديد مى دانم; ايشان پيشتاز
روشنفكران روحانى بود، در همان زمانى كه دكتر شريعتى در صف مقدم چهره هاى روشنفكرى
مذهبى بود يا مرحوم مهندس بازرگان در اين جريان حركت مى كرد، آيت الله خامنه اى در
اين تبار بودند. ما كه با هم بوديم، هميشه آقاى خامنه اى در ميان سنتى ها به عنوان
فردى نامقبول شناخته مى شد. شهيد بهشتى، شهيد مطهرى و آيت ا... طالقانى نيز همين
طور بودند. اين ها از تبار روشنفكرى روحانيت هستند كه روحانيت سنتى آن ها را قبول
نداشت. متأسفانه الآن روحانيت سنتى بيشترين سوء استفاده را از رهبرى انقلاب مى كند
و روشنفكران روحانى هم به دليل جوانى و مقدارى شتابزدگى و پاره اى خصوصيات كه در
جاى خودش بررسى مى شود، قدر رهبرى انقلاب را نمى دانند و آن طور كه بايد و شايد،
نسبت به ايشان آن طور كه لازمه قدرشناسى از يك رهبر است، انجام نمى دهند. البته جاى
اين سؤال باقى است كه چرا اين طور شده است. من خود، گاهى به همين روحانيونى كه
خودشان را غير سنتى و امروزى مى دانند و در گروه روشنفكران هستند، گفته ام كه يك
علت اين كه ديگران از آقاى خامنه اى سوء استفاده يا استفاده نادرست مى كنند اين است
كه شما از قديم راهتان را از ايشان جدا كرديد. يادم مى آيد در زمان رياست جمهورى
آقاى خامنه اى يك عده از همين ها با نفوذ در بيت امام يا از راه هاى مختلف، كه
جزئياتش را بنده عرض نمى كنم، آقاى خامنه اى را تنها گذاشته بودند; به طورى كه
ايشان كه رئيس جمهور بودند چه از ناحيه دولت مهندس موسوى، چه از ناحيه بعضى از
افراد كابينه و چه از ناحيه آن آقايان روحانى كه خودشان را روشنفكر مى دانند، در
مضيقه بودند. من در يادداشتى هم كه در روزنامه جامعه چاپ شد نوشتم كه مظلوم تر از
خاتمى سرورمان، حضرت آقاى خامنه اى، است كه از دو سو مورد ستم قرار مى گيرد.