آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ٧٠ - گفتار سوم انقلاب اسلامى در پرتو تحولات تاريخ معاصر
بنده فكر مى كنم نقش اسلام در انقلاب ما، كه در ايدئولوژى و رهبرى متبلور شد،
نقشى محورى و كليدى بود. مثلا در سال ٢٩ انقلاب ما به پيروزى نرسيد ولى در سال ٥٧
رسيد، يا حركت هاى سال هاى ٣٩ و ٤٠ نتوانست توده اى شود، ولى حركت انقلاب اسلامى
شد، و بنده اين ها را از اسلام مى بينم; ولى نفى آن نفى باقى مطالب نيست. بلى، چون
رهبر انقلاب يك مرجع تقليد بود، مورد تأييد بسيارى از مردم واقع شد. و رهبر انقلاب
به همراه روحانيت و مرجعيت كه بعدها به حمايتش برخاستند توانست توده هاى مردم را كه
در شرايط نسبتاً آزادى قرار داشتند به ميدان آورد. مثلا در بحث از حقوق بشر، همين
علما بعد از ١٥ خرداد نامه نوشتند و به همه جا شكايت بردند; شرايطى به وجود آمده
بود كه اين ها مى توانستند با مردم مطالب شان را درميان بگذارند، اعلاميه بدهند،
اعلاميه هايشان ميان مردم پخش بشود، سخنرانى شان به صورت نوار ضبط صوت تكثير و
توزيع شود; و ديگر مبارزه هزينه زيادى نداشت، بعد از سال ٥٦ ديگر كسى را شكنجه نمى
دادند; شايد در خيابان ها كتك مى زدند، ولى هيچ كس از دى و بهمن ٥٥ به بعد، ديگر
شكنجه نشد. مى گفتند ما وابستگان به جنبش مسلحانه را ديگر نمى توانيم شكنجه بدهيم،
در درگيرى آن ها را مى كشيم. البته شكنجه اگر به مفهوم امروزى و خيلى سوسولى اش را
بگيريم مثل بيان جمله بُرو گم شو احمق، يا پرتاب يك لگد، ممكن بود، ولى شكنجه به
معنى آمپول و چيزهايى كه آدم را حال بياورد و به حرف وا دارد، در كار نبود. خلاصه
به دليل همان فضاى باز سياسى، شكنجه و اعدام و تيرباران كم كم رخت بربسته بود.
طبيعى است امام هم از اين فضا بهترين بهره بردارى را كرد و در رأس جنبش قرار گرفت.
علما و روحانيون هم طوعاً يا كرهاً به دنبال امام، اين حركت را شروع كردند; كه بعضى
ها به نظر من با اكراه شروع كردند و شايد خيلى هم دلشان نمى خواست، امام ناچارشان
ساخت. حركت به رهبرى امام و روحانيت شكل گرفت، مردم هم آزاد شده بودند و تا حدودى
مى توانستند با روحانيت خودشان حرف بزنند، روحانيت هم وارد ميدان سياسى شده بود و
سياسى حركت مى كرد. مردم پيش از اين مسئله هايشان را مى پرسيدند، ولى اكنون ديگر
گفته مى شد بياييد با شاه بجنگيم. همان آدم مسئله گو، اين حرف را مى زد، اعتماد به
او پيدا شده بود، آزادى هم به وجود آمده بود كه حرف بزند. از سوى ديگر، مردم هم
جرأت مى كردند كه به حرف او گوش كنند. به همين دليل، حركت به سرعت توده اى شد. خوب،
روحانيت سمبل چه چيزى بود؟ طبعاً سمبل اسلام بود; يعنى مردم دين داشتند، شرايط
اجتماعى ـ اقتصادى هم تا حدى مهيا بود در شرايط نامناسب، فرض كنيد امروزه در تركيه،
حزب رفاه كه حزب اسلامى آنهاست، چقدر