آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ١٢١ - گفتار پنجم مذهب، نيروهاى اجتماعى و رهبرى امام خمينى در انقلاب اسلامى
پاره اى از مفسران قائل هستند كه انگيزه هاى مذهبى و سائقه هاى اعتقادى،
پشتوانه جدى انقلاب را تشكيل مى دهد و در واقع از انقلاب اسلامى يك نوع تفسير كاملا
دينى ارائه مى دهند. اما پاره اى هم اين بحث را مطرح مى كنند كه اگر دوره قبل از
پيروزى انقلاب را در نظر آوريم، انقلاب يك پديده ائتلافى است و اپوزيسيون (مخالفان)
ايران تركيبى از مجموعه نيروهاى مختلف اند، به علاوه اين كه به هر حال، عوامل اساسى
فروپاشى، در ساختار نظام پيشين وجود داشته كه منجر به فروپاشى آن شده است. در نتيجه
در مقطع پيروزى انقلاب به هر حال يكى از جريان هايى كه ممكن بود ريشه هاى تاريخى
عميق داشته باشد، مى توانست برنده نهايى و حاكم بشود و دوران پس از انقلاب را رهبرى
بكند; چنانكه در انقلاب ما هم به لحاظ اين كه روحانيت چنين وضعيتى پيدا كرد، از
دوران پيروزى به بعد سمت و سوى خاصى براى انقلاب پيدا شد و اين گونه تفاسير دينى هم
رايج شد كه انقلاب، انقلاب اسلامى و دينى است. چنانكه اگر جناح هاى ديگرى هم به
پيروزى مى رسيدند ممكن بود تفاسير ديگرى با رنگ هاى متفاوتى رايج بشود. اولا آيا
جناب عالى چنين تفسيرى را مى پذيريد؟ ثانياً اگر ما بخواهيم دقيقاً وصف اسلامى بودن
انقلاب را معنا كنيم و از انقلاب به عنوان انقلاب اسلامى يا انقلاب دينى ياد كنيم،
مؤلفه دينى بودن را در كدام مفاهيم و تفاسير صورت بندى مى كنيد; عناصر و نيروهاى
شركت كننده در انقلاب، رهبرى انقلاب، يا عنصرى ديگر؟ و به هر حال در هر تحليلى كه
ارائه شود، سهم نيروهاى ديگرى را كه احياناً عنوان اسلامى را نمى توانيم بر آن ها
بار كنيم و در انقلاب دخيل بوده اند، چگونه ارزيابى مى كنيد؟.
بر پايه پاره اى از تفاسير موجود، سهم روشنفكران و ملّيون، دست كم از ٢٨ مرداد
به اين طرف برجسته است و حتى نقش روحانيت، بعد از ٢٨ مرداد به صورت منفى ارائه مى
شود; چرا كه در آن برهه، روحانيت رسمى نظير مرحوم آيت الله بروجردى و شخصيت هاى
برجسته روحانيت مثل آقاى فلسفى و اصولا مجموعه روحانيت از شاه طرفدارى مى كردند و
حكومت كودتا را تأييد مى كردند. اين انديشه در ايام انقلاب وجود داشت، بعد از
انقلاب هم در ميان گروه هاى مختلف وجود داشت و اكنون نيز وجود دارد كه روحانيت، بى
جهت مدعى رهبرى انقلاب است و اسلامى شدن انقلاب هم بر خلاف روند طبيعى و واقعى
انقلاب است. براى اين كه اولا روحانيت نبايد مدعى رهبرى باشد; زيرا همه گروه ها در
اين انقلاب بودند تا به پيروزى رسيد و عوامل پيروزى انقلاب هم تنها انديشه هاى
اسلامى و انگيزه هاى اسلامى نبود، بلكه گروه هاى ملى و حتى چپ گراهاى غيردينى يا ضد
دينى هم در اين روند سهم داشتند. به نظر بنده، مجموعه عواملى كه در پاسخ به سؤال
پيش هم مورد