آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ٨٧ - گفتار چهارم انقلاب آرمان شيعه، امام خمينى و حكومت اسلامى
شهادت ها استفاده مى نمايد. بنابراين علت اصلى و زمينه اصلى، همين فكر اسلامى خالصى
بوده كه اختصاصى به ايران و شيعيان هم ندارد و در سراسر عالم اسلام سوداى مسلمين
بوده است. هر چند اين كه اسلام حكومت سياسى داشته، از ضروريات اسلام است و هر
مسلمانى عقيده اش چنين است كه پيامبر، هم پيامبر بوده و هم حاكمِ اسلامى. بنابراين،
اهل سنت خلفا را حاكمان اسلامى مى دانند و شيعيان ائمه را چنين مى شمارند. اين كه
مى بينيم امروزه در سراسر عالم اسلام، حركت هاى اسلامى و به تعبير عرب ها«الثورة
الاسلاميّه» به چشم مى خورد و رو به گسترش است، از همين عقيده سرچشمه مى گيرد; و
اگر هم پيروز شود همين فكر اصيل اسلامى باعث پيروزى اش مى گردد. البته اين را مى
پذيرم كه خيلى از افكار اسلامى در دل ها وجود دارد كه به خودى خود قادر نيست مردم
را به حركت در آورد و بايد عواملى زمينه ساز بشود تا آن فكر اصلى به نتيجه برسد; پس
عوامل ديگرى هم در كار است. اين دست از عوامل جنبى كه زمينه را فراهم كرد تا انقلاب
به پيروزى برسد عبارتند از: يكم، استبداد داخلى. هيچ كس در عامل بودن اين عنصر
ترديد ندارد; بخصوص از روزگار روى كار آمدن رضاخان. دوم، مبارزه سلسله پهلوى با دين
كه از دوران رضاخان شروع شد و حوادث بسيارى را كه از مظاهر اين مبارزه است در پى
آورد. مثل جريان مسجد گوهرشاد، كشتن شهيد مدرس و ديگران، و كشتار و حبس و تبعيد
علما، بخصوص كسانى كه طرفدار امام خمينى بودند. وقتى عالمى را از يك شهر تبعيد مى
كردند يا او را در زندان مى كشتند ـ مانند آيت الله غفارى ـ احساس درونى افراد
تبلور مى يافت و اوج مى گرفت. حتى علمايى كه يأس بر آن ها مستولى شده بود، با حوادث
پسينى دگرگون شدند. به خاطر دارم كه در اوايل طلبگى ام كسانى بودند از علماى دوران
مدرس، كه فكر سياسى شان عارى از صبغه انقلابى بود; شايد فكر مى كردند كه مرحوم مدرس
بى جهت و بدون آن كه زمينه اى باشد خودش را به كشتن داد. همان ها بعد از اين كه
جريان هاى بعدى دوران پهلوى، مثل كشف حجاب، فساد زن ها، ميگسارى و ... را ديدند،
وجدان خود را تخطئه مى كردند كه چرا در آن وقت حق را در جانب مدرس نمى ديديم و آيه
يأس مى خوانديم. سوم، استعمار بود. سيطره استعمار بر ايران از دوران قبل از رضاخان
به وضوح مشهود بود; گاهى سياست روس و گاهى انگليس، و در دوران رضاخان منحصراً سياست
انگليس حاكم بود و اين اواخر نيز محمدرضا از سياست امريكا تبعيت مى كرد، و اين چيزى
نبود كه كسى آن را انكار كند. حتى رجالى كه حامى دولت بودند و با حركت انقلاب
اسلامى مخالفت مى كردند، به طور خصوصى مى گفتند معلوم است كه اين حكومت مال ما