آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ١١٧ - گفتار پنجم مذهب، نيروهاى اجتماعى و رهبرى امام خمينى در انقلاب اسلامى
نمى گيرد. در ديدگاه سوم نيز ابعاد سياسى و اقتصادى عموماً كم رنگ ديده مى شود و يا
اصلا مغفول مى ماند و عمدتاً عامل انقلاب، تفكر دينى محسوب مى شود، كه از نهضت هاى
پيشين وجود داشته و در انقلاب اوج گرفته و روحانيت را سردمدار حركت نموده; يعنى
گفته مى شود ملت مسلمان بود و هدف، صرف دين خواهى بوده است. در مقابل، عده اى مى
گويند اين تحليل پس از پيروزى و در سايه حاكميت جديد رايج شده است. زيرا اولا
انقلاب يك جريان تلفيقى بوده و جناح ها، گروه ها و طيف هاى مختلف در تحولات سياسى و
اجتماعى نقش داشته اند; ثانياً حتى اگر بخواهيم جنبش هاى اسلامى سده اخير را هم در
نظر بگيريم مى بينيم كه با آن ها هم يك گسست تاريخى داريم. زيرا آن جنبش ها هيچ
كدام ناظر به حذف حكومت و ايجاد نظام سياسى جديد نبودند. ولى در اينجا ملت ما به
مرحله اى مى رسد كه ديگر با شاه و نظام شاهى نمى تواند كنار بيايد، بلكه مى گويد
حكومت و كل نظام بايد دگرگون شود. چه آن كه، در ٢٨ مرداد ١٣٣٢ هم اين نابسامانى
اجتماعى وجود داشته و يك رهبر روحانى در رأس نهضت قرار مى گيرد، در ١٥ خرداد ١٣٤٢
هم حضرت امام به عنوان يك رهبر مذهبى پيشاپيش حركت هستند، ولى در هيچ كدام ما نمى
بينيم كه مذهب به پيروزى برسد، بنابراين، جريان ها و نيروهاى اجتماعى در اثر همان
علل و عواملى كه در عرصه اقتصادى يا سياسى وجود دارد، مجموعاً به توافق نظر مى رسند
كه نظام حاكم را ساقط نمايند، و از آنجا كه در حافظه تاريخى ملت، روحانيت پايگاهى
عميق دارد، در اوج بحران رژيم پيشين، نقطه اعتماد و اتكا تلقى مى شود و برجستگى و
حاكميت مذهب شكل مى گيرد.
اين كه آيا اين تحليل ها بعد از انقلاب رايج شده يا قبلش بوده، به نظر من خيلى
كم لطفى است. براى اين كه ما اگر به تاريخچه انقلاب استناد مى كنيم، اصولا در
پيشينه تاريخى، ما به عنوان مردم مسلمان ايرانى مطرح هستيم، يعنى هم عامل اسلامى و
هم عامل ملى هر دو در كار است. اگر بخواهيم دقيق بررسى كنيم عمدتاً نهضت هايى كه در
همه كشورهاى اسلامى و كشورهاى آزادى خواه دنيا بهوجود آمده، يا با استعمار خارجى
مبارزه مى كرده اند يا با استبداد داخلى و يا با هر دو. اين را اگر با هم توافق
داشته باشيم و بعلاوه، حركت سيدجمال و سپس ترور ناصرالدين شاه را به عنوان نقاط
آغازين تحولات سده معاصر در نظر آوريم و به دنبال آن تحريم تنباكو و بعد نهضت
مشروطيت را، كه اصلش تأسيس عدالتخانه بود و سپس كلمه مشروطيت را مطرح ساخت، مورد
مداقّه قرار دهيم، تاريخ، خيلى روشن براى ما مشخص مى كند كه آنچه باعث شد مردم
انگيزه شديد پيدا كنند و به حركت درآيند، انگيزه هاى دينى بوده