آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ٢٥٢ - گفتار سوم فرهنگ انقلاب اسلامى در مواجهه با فرهنگ جهانى
مقابل، مى توانيم با اطمينان بگوييم كه در اين دنيا چه فرهنگى رايج است و اجماع نظر
جهانى بر روى چه چيزهايى است. اما اين طرف، به تعداد افراد، باورها و استنباطات و
طرز تلقى ها از متون دينى وجود دارد و چارچوب مورد اتفاقى وجود ندارد كه يك فرد
مسلمان و يك جامعه دينى، بر اساس آن بداند كه در اين دنيا چگونه بايد رفتار كند و
يا بحث حرام و حلال، مرزهايش تا كجا كشيده مى شود. اگر ما منحنى باورها را درطول دو
دهه گذشته رسم كنيم به يك نمودار افقى دست نمى يابيم، بلكه قطعاً اين منحنى حالت
سينوسى و همراه با فراز و نشيب خواهد يافت; مفاهيمى چون انسان، جامعه اسلامى،
آزادى، ملى گرايى، وطن دوستى، غرب، شرق، سرمايه، تكنولوژى، ديپلماسى و... مفاهيمى
بوده اند كه به يك تعريف نهادينه، كه جنبه عملياتى و عينى داشته باشد، منتهى نشده
اند. بنابراين در طرف ما بحران هست و آن در اين است كه مسلمانان، ابتدا بايد به
نوعى آرامش مفهومى برسند و تلقى شان از مفاهيم از همسانى نسبى برخوردار شود، آن
موقع مى توانند نسبت خودشان را با دنيا مشخص بكنند. ولى اگر پل ارتباطى ميان
انديشمندان ما ايجاد نشود و صرفاً تلقيات فردى حاكم باشد، هيچ گاه به سمت نهادينه
سازى انديشه مان نمى رويم و هميشه شناور خواهيم بود.
يكى از مؤلفه هاى فرهنگ انقلاب اسلامى را تكليف دينى برشمرديد; امروزه تعريفى
كه از تكليف ارائه مى شود عمدتاً با تعريفى كه در دهه شصت از تكليف مى شد قدرى
متفاوت است; به نظر مى رسد كه امروزه مراد از تكليف، تكليفى است كه ناظر به نتيجه
سودمند و مثبت باشد..
سريع القلم: واقعاً اين كه شما مى فرماييد وجود دارد؟ يعنى در جايى بحث شده؟
بله..
سريع القلم: منظور شما از نتيجه چيست؟
يك زمان تكليف در مقابل نتيجه مطرح مى شد، و چنين تصور مى شد كه مؤمن يا مأمور
به وظيفه است و يا مأمور به نتيجه; ولى امروزه توجه به اين نكته حاصل شده كه اصولا
وظيفه نيز با محاسبه و بررسى نتيجه به دست مى آيد; يعنى وظيفه نتيجه بخش، وظيفه است
نه مطلق وظيفه يا وظيفه در تقابل با نتيجه. بدين سان تعارض پيشين يكسره برمى افتد.
نكته ديگرى نيز مدنظر بنده است و آن اين كه شايد بتوان مؤلفه هايى را كه از فرهنگ
جهانى برشمرديد، در حاقّ تفكر فلسفى چنين ارزيابى كرد كه در واقع دو سنخ انديشه در
تقابل يا تعامل با هم قرار مى گيرد; يك سنخ انديشه اى كه در كل دوره مدرنيته در غرب
حاكم بوده و براى مثال يك اصل كلى اش بحث اومانيسم، به معناى انسان محورى و انسان
را به جاى خدا قرار دادن و خدا را در حاشيه قرار دادن، است. در .