آخرين انقلاب قرن - زارع، عباس - الصفحة ٢٤٩ - گفتار سوم فرهنگ انقلاب اسلامى در مواجهه با فرهنگ جهانى
فرهنگش. در اينجا فرهنگ متغير مستقل است; يعنى توسط عامل فرهنگ، نظام پارلمانى
انگليس توضيح داده مى شود. ولى زمانى ديگر، در پاسخ به اين كه چرا مردم انگليس اين
گونه رفتار مى كنند و اين فرهنگ را دارند، گفته مى شود كه نظام اقتصادى سرمايه دارى
موجب شده است كه اين گونه رفتار كنند. در اينجا فرهنگ متغير وابسته خواهد شد. يعنى
من به گونه اى به آن نگاه مى كنم كه به كمك عناصر ديگر توضيحش بدهم، نه اين كه توسط
او چيز ديگرى را توضيح بدهم.
سريع القلم: در پاسخ به سؤالى كه مطرح شد، به نظر من فرهنگ ناشى از انقلاب
اسلامى نيز تصادفاً با پنج مؤلفه توضيح دادنى است; البته ما وقتى مى گوييم چه
فرهنگى از انقلاب اسلامى نشأت گرفته، بايد مقطع زمانى اش را هم در نظر بگيريم; سال
٥٧ مراد است يا سال ٦٣ يا ٦٨ و يا الآن؟ اين ها با هم فرق مى كنند. بنده به صورت
انتزاعى به موضوع نگاه مى كنم. به بيان ديگر، آن فرهنگ كلانى كه در دنيا معرّف
فرهنگ انقلاب اسلامى شده پنج عامل است; يكم، عقلانيت ذهنى است; يك سرى مباحث عقلى
مطرح شده كه بيشتر حالت ذهنى و كلامى دارند و اثرات بسيار وسيعى را هم در جهان
اسلام بر جاى گذاشته اند. عبارت مترادف عقلانيت ذهنى شايد همان باورهاى مقدس يا
باورهايى كه به اصطلاح فراتر از ساخت و پرداخت بشرى هستند، باشد. دوم، تكليف دينى
است كه با فرهنگ جهانى بسيار تعارض پيدا مى كند; تكليف دينى يك ريشه تعبدى دارد و
عنايت به تكليف دينى خارج از حوزه عقلى و تصميم گيرى بشرى است و تابع زمان و مكان و
شرايط نيست و انسان ها موظفند اصولى را مستقل از نشانه هاى زمانى و محيطى اعمال
كنند; اين فرهنگ دينى با فرهنگ رايج دنيا كه انسان ها حق انتخاب تام دارند تعارض
پيدا مى كند. سوم، شوكت اسلامى است. يعنى انقلاب اسلامى اولويت را به اسلام داده و
بر آن است كه مسلمان ها و جغرافياى اسلامى بايد شوكت پيدا كنند و در دنيا مطرح
باشند; زيرا سزاوار و لايقند و امكانات و مقدورات در اختيار دارند و مى توانند رشد
كنند. چهارم، تأكيد بر استقلال تام است; من بر صفت تام تأكيد مى كنم. انقلاب
اسلامى، دست كم در سال هاى اول انقلاب، يك نوع مرزبندى هم از نظر فكرى و هم به لحاظ
جغرافيايى از خود بروز داد; و اين تفكر استقلال تام اتفاقاً در شرايطى در دنيا مطرح
شد كه بحث اقتصادى ـ سياسى «وابستگى متقابل» مطرح بود، مبنى بر اين كه همه كشورها
به هم وابسته اند; منتها درجه وابستگى شان ريشه در توان درونى آن ها دارد و هر
كشورى به ميزان توانمندى اش در داخل، وابستگى خارجى اش كمتر است، ولى كلا همه به هم
وابسته اند; امريكا به ژاپن، ژاپن به امريكا، آلمان به اروپا، اروپا به آلمان و...
فرهنگ