تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩١ - تمثيل گريختن مؤمن و بىصبرى او در بلا به اضطراب و بىقرارى نخود به جوش در ديگ ، تا بيرون جهد و منع كدبانو
((٤١٧٨)) اى نخود مى جوش اندر ابتلا تا نه هستى و نه خود ماند تو را
((٤١٧٩)) اندر آن بستان اگر خنديده اى تو گل بستان جان و ديده اى
((٤١٨٠)) گر جدا از باغ آب و گل شدى لقمه گشتى اندر احيا آمدى
((٤١٨١)) شو غذا و قوّت انديشه ها شير بودى شير شو در بيشه ها
((٤١٨٢)) از صفاتش رسته و الله نخست در صفاتش باز رو چالاك و چست
((٤١٨٣)) ز ابر و خورشيد و ز گردون آمدى پس شدى اوصاف و گردون بر شدى
((٤١٨٤)) آمدى در صورت باران و تاب مى روى اندر صفات مستطاب
((٤١٨٥)) جزو شيد و ابر و انجمها بدى نفس و فعل و قول و فكرتها شدى
((٤١٨٦)) هستى حيوان شد از مرگ نبات راست آمد اقتلوني يا ثقات
((٤١٨٧)) چون چنين بُرديست ما را بعد مات راست آمد ان فى قتلى حيات
((٤١٨٨)) فعل و قول صدق شد قوت ملك تا بدين معراج شد سوى فلك
((٤١٨٩)) آن چنان كان طعمه شد قوت بشر از جمادى بر شد و شد جانور
((٤١٩٠)) اين سخن را ترجمهء پهناورى گفته آيد در مقام ديگرى
((٤١٩١)) كاروان دايم ز گردون مى رسد تا تجارت مى كند وا مى رود
((٤١٩٢)) پس برو شيرين و خوش با اختيار نى به تلخى و كراهت دزدوار
((٤١٩٣)) ز ان حديث تلخ مى گويم تو را تا ز تلخىها فرو شويم تو را
((٤١٩٤)) ز آب سرد انگور افسرده رهد سردى و افسردگى بيرون نهد
((٤١٩٥)) تو ز تلخى چون كه دل پر خون شوى پس ز تلخىها همه بيرون دوى آن زمان شيرين شوى همچون عسل فارغ آيى گر به تو ريزند خل هر كه او اندر بلا صابر نشد مقبل اين درگه فاخر نشد
((٤١٩٦)) سگ شكارى نيست او را طوق نيست خام و ناجوشيده جز بىذوق نيست