تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨٠ - آيه
لطافت و گسترش و هشيارى بيشترى بدست آورد ، به طورى كه مى توان گفت : هر موقعيت پيشين در مقابل موقعيت بعدى مانند عروسك بىجان در مقابل انسان جاندار است . اين انقلاب و تحول در ذات خود حيات و قدرت شگفت انگيز ذاتى آن است كه در گذرگاه خود بروز مى دهد .
به فعليت رسيدن آن قدرت و بروز انقلاب و تحول يك پديدهء ناخود آگاه و طبيعى براى خود حيات نيست ، بلكه اين انسان جاندار است كه بايد آن قدرت را مورد بهره بردارى قرار داده و تحول عالى جان را به وجود بياورد . آن بيت حافظ كه مى گويد :
آدمى در عالم خاكى نمى آيد به دست عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى
اشاره به همين معنا است كه بايد حقيقت عظماى جان را شناخت و آن را از حيات طبيعى استخراج كرد . خاك تيره و آدم امكان ندارد آدمى از عالم خاكى به وجود بيايد ، بلكه آدميت محصول كوششى است كه من انسانى در گذرگاه تكامل مى تواند به دست بياورد .
گويى جان آدمى با پوستهايى روى هم پيچيده شده است ، هر يكى از پوستها كه مجاور طبيعت است ، بالنسبه به پوست درونى جلوهء مخصوصى از طبيعت و قوانين آن است . با برداشته شدن هر يك از آن پوستها پوست بعدى با ظرافت و لطافت و روحانيت بيشتر با طبيعت تماس مى گيرد ، و نمى تواند به كلى خود را از تير رس ماده و جريانات و امواج آن بر كنار نمايد .
اين حال ادامه دارد تا موقعى كه همهء پوستها بر كنار گردد و جان واقعى آدمى كه با شعاعى از ملكوت الهى در آميخته است به فعليت برسد و از خود طبيعى كه عبارت است از جهانهاى طبيعى تو در تو ، رها شود .
در اين رهايى است كه :
بار ديگر از ملك پرّان شوم آن چه آن در وهم نايد آن شوم
اگر اين تكامل تدريجى صحيح فرض نشود ، با مشكلات زيادى در موجوديت