تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٥
تو اكنون از از هويت خود اطلاعى ندارى و نمى دانى كه جز نقش سر در گرمابه چيزى نيستى ، پس از آن كه به بارگاه من راه بيابى و رهنمايى مرا به سوى بارگاه حق بپذيرى ، خواهى فهميد كه تو بدون پيوستن به من همان نقش بىاساس گرمابه بودهاى .
اين قدر به سلطنت و ثروت و بىنيازى مغرور مباش ، زيرا -
((٨٠١)) نقش اگر خود نقش سلطان يا غنى است صورت است از جان خود او بىچاشنى است
اين انسان نماها اگر خود را براى ديگران نمى خواستند ، چه انگيزهاى به اين همه آرايش و پيرايش داشتند آرى -
زينت او از براى ديگران
آن همه جنب و جوش و حركت و سكون و چشم و دهان باز كردن و بستن تنها براى ديگران و از ديگران است و بس . در اين پيكار زندگى خود را چنان مى يازند كه « خود » را از ديگران تشخيص نمى دهند ، اى انسان روى سخنم با تو است ، به تو مى گويم :
((٨٠٣)) اى تو در پيكار خود را باخته ديگران را تو ز خود نشناخته
تو در هر شكل و وضع و مقامى كه خود را عرضه كنى و بگويى : اين منم ، اين خود من است ، من خودم هستم . سوگند به خدا كه دروغ مى گويى و آن تو نيستى ، عكس و امضاى ديگران است كه كتاب هستى ترا تشكيل داده است . اگر تو راست مى گويى ، بچه علت موقعى كه روح استقلال طلب تو لحظاتى ترا به خلوت و تنهايى دعوت مى كند ، در دريايى از اندوه غوطه ور مى گردى ؟ من علت اين اندوهگين شدنها را بتو مى گويم ، علتش اين است كه تو از ديگران كه ريشه و عنصر و امضاى هستى تو هستند ، جدا گشتهاى ، تو مطابق همان اصل كه مى گويد :
هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش
از اصل خويشتن كه ديگران هستند دور و مهجور ماندهاى ، مگر اين موجود طفيلى كه مشاهده مى شود حقيقت تو است ؟ نه سوگند به خدا -