تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٤ - تفسير ابيات
خردمندى اين كار را ديد و بان شخص كه گردوها را به آب مى انداخت ، گفت كه دست از گردوها بردار ، زيرا گردو خود بر تشنگى تو مى افزايد . وانگهى آب در پايينتر از تو قرار گرفته و دور از تو است ، هر گردويى كه به آب مى اندازى ، آب آن را مى برد و سودى از اين كار براى تو وجود ندارد . آن مرد در پاسخش مى گويد : تو ظاهر كار مرا در نظر مگير ، من علاقهاى به خود گردو ندارم ، بلكه -
((٧٥١)) قصد من آن است كايد بانگ آب هم ببينم بر سر آب اين حباب
لب تشنگان در اين دنيا شغل و مقصودى جز گردش ابدى به دور حوض آب ندارند ، اينان -
((٧٥٣)) گرد جو و گرد آب و بانگ آب همچو حاجى طائف كعبهء صواب
بدينسان اى ضياء الحق حسام الدين مقصود اصلى من هم از مثنوى ، تنها تويى و بس .
اين مثنوى من چه از نظر اصول و چه از نظر فروع همه و همه وابستهء وجود تو است و تو خود آن را پذيرفتهاى .
آرى ، پناهگاه هيجان و تحرك روحى من لطف و امداد و سعادت بخشى تو است .
اين مثنوى در اصول و فروع پناهگاهى جز پرچم روح تو نمى شناسد .
آغاز ريشه هاى مثنوى از تو روييده و پايانش هم وجود نازنين تو خواهد بود .
اى شاه جهان و سلطان اقليم جان و ولى خدا ، اى حسام الدين ، عزت و اقبال مثنوى من بسته به پذيرش تو است و بس .
پيش تازان خردمند قافلهء بشرى در آن افق اعلى كه قرار گرفتهاند ، همهء نيك و بد و زشت و زيباها را مى پذيرند و مردودش نمى كنند .
حال كه نهال مثنوى با دست تو در مزرعهء معارف الهى كاشته شده است ، آبياريش كن و سر سبز و خرمش ساز ، تو كه موجب انبساط روانى و گشايش مثنوى بودهاى ، پس از اين هم هر گرهى كه در اين گشايش روى نمايد ، خود با دست حيات بخش و گره گشايت ، آن را بر طرف بساز . هدف اعلاى من از اين مثنوى لفظ بافى نبوده