تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٥ - حكايت آن مرد تشنه كه از سر جو ز بن جوز در جوى آب مى ريخت كه در گو بود و در آب نمى رسيد با افتادن جوز بانگ آب مى شنود و او را چون سماع خوش بانگ آب در طرب مى آورد
حكايت آن مرد تشنه كه از سر جو ز بن جوز در جوى آب مى ريخت كه در گو بود و در آب نمى رسيد با افتادن جوز بانگ آب مى شنود و او را چون سماع خوش بانگ آب در طرب مى آورد در نغولى بود آب آن تشنه ماند بر درخت جوز و جوزى مى فشاند مى فتاد از جوز بن جوز اندر آب بانگ مى آمد همى ديد او حباب عاقلى گفتش كه بگذار اى فتا جوزها خود تشنگى آرد تو را پيشتر در آب مى افتد ثمر آب در پستى است از تو دورتر پيشتر در آب مى افتد ببين مى برد آبش تو را چه سود از اين ؟ تا تو از بالا فرود آيى به زير آب جوزت برده باشد اى دلير گفت قصدم زين فشاندن جوز نيست تيزتر بنگر بر اين ظاهر مأيست قصد من آن است كايد بانگ آب هم ببينم بر سر آب اين حباب تشنه را خود شغل چبود در جهان ؟ گردپاى حوض گشتن جاودان گرد جو و گرد آب و بانگ آب هم چو حاجى طائف كعبه صواب همچنين مقصود من زين مثنوى اى ضياء الحق حسام الدين تويى مثنوى اندر فروغ و در اصول جمله آنِ توست و كردستى قبول التجا بر توست و بر امداد تو تكيه بر اشفاق و بر اسعاد تو مثنوى اندر اصول و ابتدا جمله بهر توست و بر توست انتها در قبول توست عزّ و مقبلى ز انكه شاه جان و سلطان دلى در قبول آرند شاهان نيك و بد چون قبول آرند نبود هيچ رد چون نهالى كاشتى آبش بده چون گشادش دادهاى بگشا گره قصدم از الفاظ او راز تو است قصدم از انشايش آواز تو است پيش من آوازت آواز خداست عاشق از معشوق خاشاكى جداست