تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٤ - قصهء عطارى كه سنگ ترازوى او گل سر شوى بود و دزديدن مشترى گل خوار از آن گل هنگام سنجيدن شكر و ديدن عطار و ناديده گرفتن مر و را
قصهء عطارى كه سنگ ترازوى او گل سر شوى بود و دزديدن مشترى گل خوار از آن گل هنگام سنجيدن شكر و ديدن عطار و ناديده گرفتن مر و را
((٦٢٥)) پيش عطارى يكى گل خوار رفت تا خرد ابلوج قند خاص زفت
((٦٢٦)) پس بر عطار طرّار دو دل موضع سنگ ترازو بود گل گفت عطار اى جوان ابلوج من هست نيكو بىتكلف بىسخن
((٦٢٧)) ليك گل سنگ ترازوى من است گر تو را ميل شكر بخريدن است
((٦٢٨)) گفت هستم در مهمى قند جو سنگ ميزان هر چه خواهد باش گو
((٦٢٩)) گفت با خود پيش آن كه گل خور است سنگ چبود گل نكوتر از زر است
((٦٣٠)) هم چو آن دلاله كاو گفت اى پسر نو عروسى يافتم بس خوب فر
((٦٣١)) سخت زيبا ليك هم يك چيز هست كان ستيزه دختر حلواگر است
((٦٣٢)) گفت بهتر اين چنين خود گر بود دختر او چرب و شيرينتر بود
((٦٣٣)) گر ندارى سنگ سنگت از گل است اين به و به گل مرا قوت دل است
((٦٣٤)) اندر آن كفهء ترازو ز اعتداد او به جاى سنگ آن گل را نهاد
((٦٣٥)) پس براى كفهء ديگر بدست هم به قدر آن شكر را مى شكست
((٦٣٦)) چون نبودش تيشهاى او دير ماند مشترى را منتظر آن جا نشاند
((٦٣٧)) رويش آن سو بود گل خور ناشگفت گل از او پوشيده دزديدن گرفت
((٦٣٨)) ترس ترسان كه نيايد ناگهان چشم او بر من فتد از امتحان
((٦٣٩)) ديد عطار آن و خود مشغول كرد كه فزونتر دزد از اين اى روى زرد
((٦٤٠)) گر بدزدى وز گل من مى برى رو كه هم از پهلوى خود مى خورى
((٦٤١)) تو همى ترسى ز من ليك از خرى من همى ترسم كه تو كمتر خورى
((٦٤٣)) چون ببينى تو شكر را ز آزمود پس بدانى كاحمق و عاقل كه بود