تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠١ - قصهء هديه فرستادن بلقيس از شهر سبا سوى سليمان عليه السلام
قصهء هديه فرستادن بلقيس از شهر سبا سوى سليمان عليه السلام
همچو آن هديه كه بلقيس از سبا بر سليمان مى فرستاد اى كيا
((٥٦٣)) هديهء بلقيس چل استر بُدست بار آنها جمله خشت زر بُدست
((٥٦٤)) چون به صحراى سليمانى رسيد فرش آن را جمله زرّ پخته ديد
((٥٦٥)) بر سر زر تا چهل منزل براند تا كه زر را در نظر آبى نماند
((٥٦٦)) بارها گفتند زر را وابريم سوى مخزن ما چه بيگار اندريم
((٥٦٧)) عرصهاى كش خاك زرّ ده دهى است زر به هديه بردم آن جا ابلهى است
((٥٦٨)) اى ببرده عقل هديه تا اله عقل آن جا كمتر است از خاك راه
((٥٦٩)) چون كساد هديه آن جا شد پديد شرمساريشان همى واپس كشيد
((٥٧٠)) باز گفتند ار كساد و ار روا چيست بر ما بنده فرمانيم ما
((٥٧١)) گر زر و گر خاك ما را برد نيست امر فرمان ده بجا آوردنى است
((٥٧٢)) گر بفرمايند كه واپس بريد هم به فرمان تحفه را باز آوريد امر و فرمان را همى بايد شنيد تا بدان جا هديه را بايد كشيد پس روان گشتند هديه آوران تا به تخت آن سليمان جهان
((٥٧٣)) خندش آمد چون سليمان آن بديد كز شما من كى طلب كردم مزيد
((٥٧٤)) من نگفتم كه به هديه استم اميد بلكه گفتم لايق هديه شويد
((٥٧٥)) كه مرا از غيب نادر هديه هاست كه بشر آن را نيارد نيز خواست
((٥٧٦)) مى پرستيد اخترى كو زر كند رو به وى آريد كو اختر كند
((٥٧٧)) مى پرستيد آفتاب چرخ را خوار كرده جان عالى نرخ را
((٥٧٨)) آفتاب از امر حق طباخ ماست ابلهى باشد كه گوييم او خداست
((٥٧٩)) آفتابت گر بگيرد چون كنى آن سياهى زو تو چون بيرون كنى
((٥٨٠)) نى به درگاه خدا آرى صداع كه سياهى را ببر واده شعاع
((٥٨١)) گر كشندت نيمه شب خورشيد كو تا بنالى يا امان خواهى از او