تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٨ - چرا عثمان در نخستين روز بالا رفتن به منبر سخنرانى نكرد ؟
((٥٠٧)) گر شود صد تو كه باشد اين زبان كو بجنباند به كف پردهء عيان
((٥٠٨)) واى بر وى گر بسايد پرده را تيغ اللَّهى كند دستش جدا
((٥٠٩)) دست چبود خود سرش را بر كند آن سرى كز جهل سرها مى كند
((٥١٠)) اين به تقدير سخن گفتم تو را ور نه خود دستش كجا و اين كجا
((٥١١)) خاله را خايه بدى خالو بدى اين به تقدير آمده است ار او بدى
((٥١٢)) از زبان تا چشم كو پاك از شكست صد هزاران سال گويم اندك است
((٥١٣)) هين مشو نوميد نور آسمان حق چو خواهد مى رسد در يك زمان
((٥١٥)) اختر گردون ظلم را ناسخ است اختر حق در صفاتش راسخ است
((٥١٦)) چرخ پانصد ساله راهاى مستعين در اثر نزديك آمد با زمين
((٥١٧)) سه هزاران سال و پانصد تا زحل دمدم خاصيتش آرد عمل
((٥١٨)) درهمش آرد چو سايه در اياب طول سايه چيست پيش آفتاب
((٥١٩)) وز نفوس پاك اختروش مدد سوى اخترهاى گردون مى رسد
((٥٢٠)) ظاهر آن اختران قوّام ما باطن ما گشته قوام سما
((٤٨٧)) قصهء عثمان كه بر منبر برفت چون خلافت يافت بشتابيد تفت
((٤٩٦)) بعد از آن بر جاى خطبه ودود تا به قرب عصر لب خاموش بود
چرا عثمان در نخستين روز بالا رفتن به منبر سخنرانى نكرد ؟
احمد بن ابى يعقوب داستان سكوت عثمان را در روز نخست چنين نقل كرده است :
فصعد عثمان المنبر فجلس فى الموضع الذى كان يجلس فيه رسول الله