تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٧ - قصهء آغاز خلافت عثمان و خطبهء وى در بيان آن كه ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول
قصهء آغاز خلافت عثمان و خطبهء وى در بيان آن كه ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول
((٤٨٧)) قصهء عثمان كه بر منبر برفت چون خلافت يافت بشتابيد تفت
((٤٨٨)) منبر مهتر كه سه پايه بدست رفت بو بكر و دوم پايه نشست
((٤٨٩)) بر سيم پايه عمر در دور خويش از براى حرمت اسلام و كيش
((٤٩٠)) دور عثمان آمد و بالاى تخت برشد و بنشست آن محمود بخت
((٤٩١)) پس سؤالش كرد شخصى بو الفضول كان دو ننشستند بر جاى رسول
((٤٩٢)) پس تو چون جستى از ايشان برترى چون به رتبت تو از ايشان كمترى
((٤٩٣)) گفت اگر پايم سيم پايه بدى وهم مثلىّ عمرتان مى شدى
((٤٩٤)) ور دوم پايه شدم من جاى جو گفتيى مثل ابو بكر است او
((٤٩٥)) هست اين بالا مقام مصطفى وهم مثلى نيست با آن شه مرا
((٤٩٦)) بعد از آن بر جاى خطبه آن ودود تا به قرب عصر لب خاموش بود
((٤٩٧)) زهره نى كس را كه گويد هين بخوان يا برون آيد ز مسجد آن زمان
((٤٩٨)) هيبتى بنشسته بُد بر خاص و عام پر شده از نور يزدان صحن و بام
((٤٩٩)) هر كه بينا ناظر آن نور بود كور را ز ان تاب هم گر مى فزود
((٥٠٠)) تا ز گرمى فهم كردى آن ضرير كه بر آمد آفتابى بس منير
((٥٠١)) ليك اين گرمى گشايد ديده را تا ببيند عين هر بشنيده را
((٥٠٢)) گرميش را ضجرتى و حالتى ز ان تپش دل را گشادى فسحتى
((٥٠٣)) كور چون شد گرم از نور قدم از فرح گويد كه من بينا شدم
((٥٠٤)) سخت خوش مستى ولى اى بو الحسن پارهء راه است تا بينا شدن
((٥٠٥)) اين نصيب كور باشد ز آفتاب صد چنين و اللَّه اعلم بالصواب
((٥٠٦)) وان كه او اين نور را بينا بود شرح او كى كار بو سينا بود