تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٥ - تفسير ابيات
((٤٧٠)) همچو از آب و گل آدمكده نور ز آهك پارهء تابان شده
احتياجى بان نبود كه بار برى بيايد و سنگها را بر دارد و براى ساختن مسجد ببرد ، خود آنان پاى گرفته و مى رفتند ، در و ديوارها جاندار شده بودند . آب روان از زمين مى جوشيد و خاك بدون احتياج به كارگر و بدون مقاومت تسليم همان آب روان گشته بود .
آب و خاك به خودى خود در هم مى آميختند و گل را به وجود مى آوردند ، اما نه گل معمولى و جامد ، بلكه گلى كه دل در آن سرشته مى شد و جان حساس به خود مى گرفت چنان كه حضرت آدم عليه السلام اصل و ريشهاى از گل داشت و روح الهى در او دميده شد و داراى روح گشت .
باز مانند در و ديوار بهشت كه از حيات و جان بهره ور است . خداى ما فرموده است كه در و ديوار بهشت مانند در و ديوارهاى اين كرهء خاكى بىجان و زشت نيست . اگر بخواهيد امكان جاندار بودن در و ديوار را تصديق كنيد ، توجه كنيد كه :
((٤٧٣)) چون در و ديوار تن با آگهى است زنده باشد خانه چون شاهنشهى است
مگر چنين نيست كه در سراى بهشتى درخت و ميوه و آب زلال چشمسارهايش با بهشتيان گفتگوها خواهند كرد . اين پديدهء فوق العادهء براى آنست كه بهشت را از مواد آلى نساختهاند ، بلكه بهشت تجسم نيتها و اعمال انسانهاى پاك است . اين بناها كه در سطح كرهء خاكى بر پا مى شود از آب و گل مرده به وجود مى آيد ، ولى آن بنا تجسم اطاعتها است كه در اين زندگانى تحقق يافته بود . لذا :
((٤٧٧)) اين به اصل خويش ماند پر خلل و ان به اصل خود كه علم است و عمل
در آن قلمرو ابديت سرير و قصر و تاج و لباسها و همه چيز با انسان به گفتگو مى پردازند . فرش بدون احتياج به فراش پيچيده مى شوند و پاكى آن جايگاه به جارو و جاروكش نيازى ندارد . تختهاى با شكوه بهشتى در نقل و انتقال از حمال بىنياز و حلقه و در و ديوار در حال طرب و گفتگو با آدميان هستند . به درون خود بنگريد