تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٦ - مثل آوردن در بيان اتحاد جانهاى انبياء و اولياء و دوستان خداى تعالى به نور آفتاب كه تمامت خانه ها و سراىها و بيابانها و كوه ها و درياها را به تابش خود روشن كند و در هر خانه و سراى و هر دشت و صحرا روشنايى ديگر دهد و همه يك نور روشنى باشد و اختلاف جانهاى مردم ديگر به نور ماه و ستارگان و نور چراغ كه هر كدام نور ديگر است و چون آفتاب طلوع كند ، اين انوار نمانند چنان كه روز حشر چون خورشيد جمال و جلال حق از مشرق ازل طالع شود انوار عاريتى محو گردد
((٤٣٣)) ليك مانند ستاره و ماهتاب جمله محوند از شعاع آفتاب
((٤٣٤)) آن چنان كه سوز و درد زخم كيك محو گردد چون در آيد مار ليك درد زخم كيك يك دم بيش نيست ليك هيچت طاقت آن نيش نيست
((٤٣٥)) آن چنان كه عور اندر آب جست تا در آب از زخم زنبوران برست
((٤٣٦)) مى كند زنبور در بالا طواف چون بر آرد سر ندارندش معاف
((٤٣٧)) آب ذكر حق و زنبور اين زمان هست ياد اين فلانه و آن فلان زين فلان و آن فلان بگذر همى گرت ز آب ذكر حق بايد دمى
((٤٣٨)) دم بخور در آب ذكر و صبر كن تا رهى از فكر وسواس كهن
((٤٣٩)) بعد از آن تو طبع آن آب صفا خود بگيرى جملگى سر تا به پا
((٤٤٠)) آن چنان كز آب آن زنبور شر مى گريزد از تو هم گيرد حذر
((٤٤١)) بعد از آن خواهى تو دور از آب باش كه به سرّ هم طبع آبى خواجه تاش
((٤٤٢)) بس كسانى كز جهان بگذشته اند لا نيند و در صفات آغشته اند
((٤٤٣)) در صفات حق صفات جمله شان هم چو اختر پيش آن خور بىنشان بىنشان از خويش و با آن دلنشين از كمال قرب معنى همنشين مرده از خود پيش آن شه زنده دم زندهء جاويد در كوى قدم
((٤٤٤)) گر ز قرآن نقل خواهى اى حرون خوان جميع هم لدينا محضرون
((٤٤٥)) محضرون معدوم نبود ليك بين تا بقاى روحها دانى يقين
((٤٤٦)) روح محجوب از بقايش در عذاب روح و اصل در بقا پاك از حجاب
((٤٤٧)) زين چراغ حس حيوان المراد گفتمت هان تا بخوانى اتحاد
((٤٤٨)) روح خود را متصل كن اى فلان زود با ارواح قدس سالكان
((٤٤٩)) صد چراغت گر مُرند ار بيستند باش فارغ چون يگانه نيستند
((٤٥١)) ز ان كه نور انبياء خورشيد بود نور حسّ ما چراغ و شمع و دود
((٤٥٢)) يك بميرد يك بماند تا به روز يك بود پژمرده ديگر با فروز