تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٠٥ - رد كردن معشوق عذر عاشق را و تلبيس او را در روى او ماليدن
رد كردن معشوق عذر عاشق را و تلبيس او را در روى او ماليدن
((٣٢٠)) در جوابش بر گشاد آن ماه لب كه سوى ما روز و سوى توست شب
((٣٢١)) حيله هاى تيره اندر داورى پيش بينايان چرا مى آورى ؟
((٣٢٢)) هر چه در دل دارى از مكر و حيل پيش ما پيداست چون روز اى دغل
((٣٢٣)) گر بپوشيمش ز بنده پرورى تو چرا بىرويى از حد مى برى
((٣٢٤)) از پدر آموز كادم در گناه خوش فرود آمد به سوى پايگاه
((٣٢٥)) چون بديد آن عالم الاسرار را كرد ورد خويش استغفار را
((٣٢٦)) بر سر خاكستر انده نشست وز بهانه شاخ تا شاخى نجست
((٣٢٧)) ربنا انا ظلمنا گفت و بس چون كه جانداران بديد او پيش و پس
((٣٢٨)) ديد جانداران پنهان هم چو جان دور باش هر يكى تا آسمان
((٣٢٩)) كه هلا پيش سليمان مور باش تا بنشكافد تو را اين دور باش
((٣٣٠)) جز مقام راستى يك دم مأيست هيچ لالا مرد را چون چشم نيست
((٣٣١)) كور اگر از پند پالوده شود هر دمى او باز آلوده شود
((٣٣٢)) آدما تو نيستى كور از نظر ليك إذا جاء القضاء عمى البصر
((٣٣٣)) عمرها بايد به نادر گاه گاه تا كه بينا از قضا افتد به چاه
((٣٣٤)) كور را خود اين قضا همراه اوست كه مر او را اوفتادن طبع و خوست
((٣٣٥)) در حدث افتد نداند بوى چيست از من است اين بوى باز آلودگيست
((٣٣٦)) ور كسى بر وى كند مشكى نثار هم ز خود داند نه از احسان يار
((٣٣٧)) پس دو چشم دل كه آن هفتاد توست پيش چشم حس كه خوشه چين اوست
((٣٣٩)) اى دريغا ره زنان بنشسته اند صد گره زير زبانم بسته اند
((٣٤٠)) پاى بسته چون رود خوش راهوار بس گران بنديست اين معذور دار