تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٣ - غرض از بصير و سميع و عليم گفتن خدا را
غرض از بصير و سميع و عليم گفتن خدا را
((٢١٥)) از پى آن گفت حق خود را بصير كه بود ديد ويت هر دم نذير
((٢١٦)) از پى آن گفت حق خود را سميع تا ببندى لب ز گفتار شنيع
((٢١٧)) از پى آن گفت حق خود را عليم تا نينديشى فسادى تو ز بيم
((٢١٨)) نيست اينها بر خدا اسم علم كه سيه كافور دارد نام هم
((٢١٩)) اسم مشتقّ است ز اوصاف قديم نى مثال علت اولى سقيم
((٢٢٠)) ور نه تسخر باشد و طنز و دها كرّ را سامع ضريرى را ضيا
((٢٢١)) يا علم باشد حيىّ نام وقيح يا سياه زشت را نام صبيح
((٢٢٢)) طفلك نوزاده را حاجى لقب يا لقب غازى نهى بهر نسب
((٢٢٣)) گر بگويند اين لقبها در مديح چون ندارد آن صفت نبود صحيح
((٢٢٤)) تسخر و طنزى بود آن يا جنون پاك حق عما يقول الظالمون
((٢٢٥)) من همى دانستمت پيش از وصال كه نكو رويى و ليكن بد خصال
((٢٢٦)) من همى دانستمت پيش از لقا كز ستيزه راسخى اندر شقا
((٢٢٧)) چون كه چشمم سرخ باشد در عمش دانمش ز ان درد گر كم بينمش
((٢٢٨)) تو مرا چون برّه ديدى بىشبان تو گمان بردى ندارم پاسبان
((٢٢٩)) عاشقان از درد ز ان ناليده اند كه نظر ناجايگه ماليده اند
((٢٣٠)) بىشبان دانستهاند آن ظبى ر رايگان دانستهاند آن سبى را
((٢٣١)) تا ز غيرت تير آمد بر جگر كه منم حارس گزافه كم نگر
((٢٣٢)) كى كم از برّه كم از بزغاله ام كه نباشد حارس از دنباله ام
((٢٣٣)) حارسى دارم كه ملكش مى سزد داند آن بادى كه بر من مى وزد
((٢٣٤)) سرد بود آن باد يا گرم آن عليم نيست غافل نيست غيب اى سقيم
((٢٣٥)) نفس شهوانى ندارد نور جان من به دل كوريت مى ديدم عيان