تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢١ - تفسير ابيات
رفته بود . در همان باغ بود . براى عاشق حتى ديدن سايهء آن معشوق زيبا امكان نداشت . تنها اوصافى از معشوق مى شنيد ، اما وجودش مانند عنقا ناياب بود . قضاى الهى او را تنها يك بار بديدار آن ماهرو موفق ساخته و روحش را در زيبايى معشوق غوطه ور ساخت و دل از دست داد . [١] پس از آن ديدار عشق ساز ، تكاپوهاى عاشق در راه وصال معشوق به نتيجهاى نرسيد و آن زيباى تند خو مجالى به او نداد . لابه ها و زارىها و گذشتن از مال چارهاى در حل مشكل عشقش صورت نداد ، زيرا - آن معشوق بسى سير چشم و بىطمع بود . اين كه گفتيم يك ديدار ، او را به شعله هاى سوزان عشق سپرد ، از روى اين قانون است كه :
((٤٦)) عاشق هر پيشه و هر مطلبى حق بيالود اول كارش لبى
پس از آن كه طعم لذت بار آن پيشه و مطلب را چشيدند به جست و خيز و حركت مى افتند . اما چنين نيست كه چون براى وصول به مقصد براه افتادند ، گام در راه هموار خواهند گذاشت و هيچ سنگلاخ و سدى پيش پايشان وجود نخواهد داشت ، بلكه :
((٤٧)) چون بدان آسيب در جست آمدند پيش پايشان مى نهد هر روز بند
بوى عشق افزاى آن مقصد ، آنان را كشان كشان و گاهى در حال اميد و گاه ديگر در حال ياس به دنبال خود مى برد . اين است قاعدهء كلى :
[١] اين موضوع كه ديدار اول ، موجب چنان عشق سوزان گردد و اين پديده هم مولود الهى بوده باشد ، مورد ترديد است ، زيرا تا علاقه و محبت يك فرد به تمام اعماق شخصيت فرد ديگر اگر چه از راه زيبايىهاى ظاهرى باشد ، نفوذ نكند عشق ايجاد نمى گردد . وانگهى اين عشق مجازى كه جلال الدين آن را به جان كندن تشبيه كرده است چگونه مى تواند نتيجهء قضاى الهى باشد ، مگر اين كه مقصود جلال الدين قوانين عشق باشد كه با مقدمات اختيارى موجب مسئوليت منافاتى ندارد . .