تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦١ - تفسير ابيات
((٤٧٨٧)) آن كه روزى نيستش بخت و نجات ننگرد عقلش مگر در نادرات
من نمى گويم مسئلهء جبر و اختيار بىاهميت است ، بلكه مى گويم كسى كه به قول جلال الدين رو به پيش رفت و كمال است ، مى تواند به حد كافى در اين زندگانى موضوع تعهد و مسئوليت و شخصيت را از يك عده مسائل كاملًا روشن دريافت نموده و براه خود برود و وسواس در مسئلهء جبر و اختيار را سد راه انسانى خود قرار ندهد . اينگونه اشخاص اگر در وجود خود قدرت آن را ديدند كه از بسته شدن در زنجير عوامل حيوانى به بسته شدن در زنجير عوامل انسانى تغيير موقعيت بدهند ، معطل نشوند و اين كار را انجام بدهند . و نامش را هم جبر اندر جبر بگذارند .
كسانى هستند كه همواره در وسواس هدف خلقت گرفتارند ، اين اشخاص هم مى توانند بقدر كافى واقعيت وجود خود را در يابند و عظمت جهان سيستماتيك را درك كنند و به قول راسل آهنگى را كه پشت پردهء حركات و سكنات اين كارگاه سترگ در درونشان نواخته مى شود ، دريافت نمايند و براه خود بروند .
ولى اين همه روشنايىها براى كسى كه مى خواهد مغز خود را با وسوسه هاى بىاساس بسايد ، چه نتيجهاى خواهد داد ؟ مثالهاى ديگرى را براى اين قبيل وسوسه ها در تفسير ابيات ملاحظه فرماييد .
تفسير ابيات اكنون اى مولوى ، احوال آن عاشق خسته جگر را باز گو كن ، زيرا ما از آن عاشق بخارايى دور ماندهايم ، آن عاشق جوان ، هشت سال در جستجوى معشوق خود بسر برد و از خيال وصال مانند شبحى از خيال گشته بود و بالاخره از آن جا كه
سايه حق بر سر بنده بود
لذا -
عاقبت جوينده يابنده بود
پيامبر ما فرموده است كه : اگر درى را بزنى و اصرار كنى ، عاقبت از آن در سرى