تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٥ - تفسير ابيات
از آتش سوزان آن نامه شعله ور مى گشت ، راه هاى چارهء عاشق را غيرت بر ديگران كه مى خواستند در عشق به معشوق با او شركت بورزند ، بسته شد و پرچم سياه انديشه را در هم شكسته بود ، در آغاز عشق انتظار مونس اندوه او بود و در پايان كار هم همان انتظار از پايش در آورد . گاهى عاشق با خويشتن چنين مى گفت : اين عشق بلايى است كه ديگر دوايى ندارد و گاه ديگر مى گفت : عشق بلا نيست بلكه حيات جان ماست . گاهى هستى از درون او سر در مى آورد و گاهى ديگر از عالم نيستى ميوه ها مى خورد .
گاهى فريادش به آسمان بلند مى شد ، گاه ديگر خاموش و آرام هم دم خيال دلبرش بود .
گاهى كه طبيعت وجودى او از تنهايى سرد مى گشت ، چشمه جوشان اتحاد عاشق و معشوق گرمش مى ساخت ، آن عاشق دلباخته بالاخره -
((٤٧٦١)) چون كه با بىبرگى غربت بساخت برگ بىبرگى به سوى او بتاخت
((٤٧٦٢)) خوشه هاى فكرتش بىكاه شد شب روان را ره نما چون راه شد
در آن موقع كه در درياى خاموشى فرو مى رفت در درون او غوغايى بر پا بود ، زيرا اى بسا طوطى گويا كه مهر خاموشى بر لب زده و بسا ترش رويان كه روان بس شيرين دارند . لحظاتى چند رهسپار گورستان شو و خاموش بر سر مزار آن خواب رفتگان بنشين و با بينش درونى سخن سخنگويان ديار خاموشان را بشنو ، خاك تيره آن خاك رفتگان را يك رنگ و يك نواخت ساخته است ، اما آنان حالات و خصوصيات متنوع بىنهايت دارند ، چنان كه در جهان زندگان پيه و گوشت و ساير اعضاء در همهء انسانها يكسان ديده مى شود ، ولى بعضى از آنان در درياى اندوه غوطه ورند و بعضى ديگر در فضاى بىكران شادى بال مى زنند . تو از همين انسانها كه داراى اعضاى يكنواختاند مادامى كه گفتارشان را نشنوى چيزى نخواهى دانست ، زيرا حال آنان براى تو پوشيده است ، تو از گفتارهاى انسانهاى و هوى و غوغا را مى شنوى ، اما حالات روانى صد لايه آنها را نخواهى فهميد ، در باره ى نفس ما آدميان لختى بيانديش كه