تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥١ - تفسير ابيات
روز ، تا نماز شام مى باشم [١] در آن هنگام هم كه شامگاه زندگى فرا رسد و جام مرا بدزدد ، من خواهم گفت كه شامگاه واقعى من نرسيده است ، ساغر مرا از من مستان . عرب نام مى را بدان جهت مدام گذاشته است كه مى گسار هرگز از آن سير نخواهد گشت ، عشق بادهء تحقيق را مى جوشاند و مى خروشاند و خود عشق است كه ساقى پنهانى صد يقين است . تو اگر با توفيقات ربانى جستجو كنى ، خواهى ديد كه باده همان آب حيات جان است و بدن مادى ابريق آن .
وقتى كه شراب توفيق نيرومند تر گردد ، ابريق كالبد را خواهد شكست ، در آن هنگام آب جان هم ساقى مى شود و هم مست منبع اصلى خويش . اكنون خود بگو چه شگفت انگيز است ، اين وضع الهى خدا براستىها داناتر است ، شيرهء مى به خودى خود نمى جوشد و روشن نمى گردد ، بلكه .
((٤٧٤٦)) پرتو ساقى است كاندر شيره رفت شيره بر جوشيد و رقصان گشت و زفت
اين معنا را از آن سر گشته بپرس كه آيا شيرهء مى را چنين مى دانستى ؟ آيا شيره خود به خود مى تواند بشورد ؟ بلكه بايد همواره اين اصل را بپذيريم و بدون احتياج بانديشه ، بدانيم كه هر شوريده شورانندهاى دارد .
[١] بدين معنا كه عشق در جام بدن عاشق ، آن باده خوشگوار است كه از صبحگاه زندگى تا شامگاه مرگ با او دمساز و هم راز است . .