تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٠ - تفسير ابيات
دست بدهد ، دامنهء خود هستى بوده و شانى از شئون آن است و بر طبق اين مثل :
خون بخون شستن محال است و محال
با اين حال من هرگز نااميد و مايوس نخواهم گشت ، زيرا من توانستهام با عشاق وفادار پشت پردهء هستى به نعمت هم رازى و دمسازى موفق شوم و از ميان همين قفس هستى ما وراى آن را هم دريابم . اى مولوى
((٤٧٢٩)) سخت مست و بىخود و آشفته اى دوش اى جان بر چه پهلو خفته اى
هشيار باش كه با اين سخنان در آتش شعله ورى مى دمى ، پيش از آن كه از دم تو آتش درون زبانه بكشد در جستجوى محرم اسرار باش ، اين گونه رازهاى ناگفتنى را با او در ميان بگذار . تو عاشق و مستى ، زبان گشودن تو مانند شترى است كه روى ناودان قرار بگيرد كه هرگز پوشيده نخواهد بود ، موقعى كه زبان در بارهء راه و ناز معشوق به سخن گفتن در آيد ، آسمان بىكران از خدا مى خواهد و مى گويد [ يا جميل الستر ] خود اين راز آتش زا را پوشيده دار .
اما چه پوشيدنى ؟ مگر راز عشق را مى توان پوشانيد ؟ عشق در نهاد آدمى مانند آتش در پشم و پنبه است كه هر چه بپوشانى آشكارتر خواهد گشت ، من هر چه بكوشم تا راز عشق را مخفى بدارم ، او سر بر مى آورد و مى گويد : اينك منم ، من عشقم ، بر خلاف خواستهء من عشق هر دو گوشم را مى گيرد و مى گويد : اى سودا زدهء بىنوا ، اگر مى توانى راز عشق را بپوشانى ، بپوشان . در پاسخش .
گويمش رو گر چه بر جوشيده اى
اما
همچو جان پيدايى و پوشيده اى
عشق مى گويد : ذات من و صفات من محبوس خم بدن تست و مانند باده ، صداى من در بزم باده نوشان طنين مى اندازد و بعشق مى گويد پيش از آن كه گروگان آفت مستىهاى عاشقانه من باشى برو . عشق در پاسخ من مى گويد ، كه من با بادهء لطيف هم دم و يار