تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٨ - با خويش آمدن عاشق بىهوش و روى آوردن به ثنا و شكر معشوق
با خويش آمدن عاشق بىهوش و روى آوردن به ثنا و شكر معشوق
((٤٦٩٣)) بر جهيد و بر طپيد او گشت شاد يك دو چرخى زد سجود اندر فتاد بشكفيد از روى او و شاد شد در وصال از بند هجر آزاد شد
((٤٦٩٤)) گفت اى عنقاى حق جان را مطاف شكر كه باز آمدى ز ان كوه قاف
((٤٦٩٥)) اى سرافيل قيامتگاه عشق اى تو عشق عشق و اى دل خواه عشق
((٤٦٩٦)) اولين خلعت كه خواهى دادنم گوش خواهم كه نهى بر روزنم
((٤٦٩٧)) گر چه مى دانى به صفوت حال من بنده پرور گوش كن اقوال من
((٤٦٩٨)) صد هزاران بار اى صدر فريد ز آرزوى گوش تو هوشم پريد
((٤٦٩٩)) آن سميعىّ تو آن اصغاى تو و ان تبسمهاى جان افزاى تو
((٤٧٠٠)) آن نيوشيدن كم و بيش مرا عشوهء جان بد انديش مرا
((٤٧٠١)) قلبهاى من كه آن معلوم توست بس پذيرفتى تو چون نقد درست
((٤٧٠٢)) بهر گستاخى و شوخى غرّه اى حلمها در پيش حلمت ذره اى
((٤٧٠٣)) اولا بشنو كه چون ماندم ز شست اول و آخر ز پيش من بجست
((٤٧٠٤)) ثانياً بشنو تو اى صدر ودود كه بسى جستم تو را ثانى نبود
((٤٧٠٥)) ثالثاً تا از تو بيرون رفته ام گوئيا ثالث ثلاثه گفته ام
((٤٧٠٦)) رابعاً چون سوخت ما را مزرعه مى ندانم خامسه از رابعه خامساً در هجرت اى صدر جهان از حواس خمسه بودم در زيان سادساً از شش جهت بىروى تو گوئيا باريد بر من غم دو تو سابع از ثامن ندانم ضاله ام خون همى گريد فلك از ناله ام
((٤٧٠٧)) هر كجا يابى تو خون بر خاكها پى برى باشد يقين از چشم ما
((٤٧٠٨)) گفت من رعد است و اين بانگ حنين ز ابر خواهد تا ببارد بر زمين
((٤٧٠٩)) من ميان گفت و گريه مى تنم يا بگريم يا بگويم چون كنم ؟