تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٤ - امر كردن سليمان عليه السلام پشهء متظلم را به احضار خصم به ديوان حكم
امر كردن سليمان عليه السلام پشهء متظلم را به احضار خصم به ديوان حكم
((٤٦٤٦)) پس سليمان گفت اى زيبا روى امر حق بايد كه از جان بشنوى
((٤٦٤٧)) حق به من گفته است هان اى دادور مشنو از خصمى تو بىخصم دگر
((٤٦٤٨)) تا نيايد هر دو خصم اندر حضور حق نيايد پيش حاكم در ظهور
((٤٦٤٩)) خصم تنها گر بر آرد صد نفير هان و هان بىخصم قول او مگير
((٤٦٥٠)) من نيارم رو ز فرمان تافتن خصم خود را رو بياور سوى من
((٤٦٥١)) گفت قول توست برهان و درست خصم من باد است و او در حكم توست
((٤٦٥٢)) بانگ زد آن شه كه اى باد صبا پشه افغان كرد از ظلمت بيا
((٤٦٥٣)) هين مقابل شو به خصمت روبرو پاسخش مى گوى و كن دفع عدو
((٤٦٥٤)) باد چون بشنيد آمد تيز تيز پشه بگرفت آن زمان راه گريز
((٤٦٥٥)) پس سليمان گفت كاى پشه كجا ؟
باش تا بر هر دو رانم من قضا
((٤٦٥٦)) گفت اى شه مرگ من از بود اوست خود سياه اين روز من از دود اوست
((٤٦٥٧)) او چو آمد من كجا يابم قرار ؟
كاو بر آرد از نهاد من دمار
((٤٦٥٨)) همچنين جوياى درگاه خدا چون خدا آيد شود جوينده لا
((٤٦٥٩)) گر چه آن وصلت بقا اندر بقاست ليك ز اول آن بقا اندر فناست
((٤٦٦٠)) سايه هايى كان بود جوياى نور نيست گردد چون كند نورش ظهور
((٤٦٦١)) عقل كى ماند چو باشد سر ده او ؟
كل شيء هالك الا وجهه
((٤٦٦٢)) هالك آمد پيش وجهش هست و نيست هستى اندر نيستى خود طرفهاى است
((٤٦٦٣)) اندرين محضر خردها شد ز دست چون قلم اين جا رسيد و سر شكست