تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٦ - تفسير ابيات
نمى توان در اين دنيا كسى را دوست ناميد كه ديدارش نه ثمرى دارد و نه برگ و نوايى . مى دانيد در اين دنيا بهترين كار كدام است ؟ اى مشتاق مست ، شايسته ترين كار براى آدمى آن چنان است كه اگر در حال اشتغال به آن كار اجل به بالينش آيد مقدمش مبارك و او را در شايسته ترين حال دريافته است . اگر چنين ايمانى را در خود نمى بينى بدان كه به كمال خود نرسيدهاى و بايد در تكامل خويش بكوشى ، در اين زندگانى هر كس كه در رابطه با تو پروايى از مرگ ندارد و دل تو نيز در دوستى با او كراهتى از مرگ احساس نمى كند ، دوست واقعى تو همان است و بس . آن پديده شگفت انگيز كه ما مرگش ناميدهايم ، اگر بدون اكراه بتوانى به استقبالش بشتابى يقين بدان كه آن مرگ نبوده ، بلكه انتقال از جايى به جاى ديگر است ، در اين هنگام كه اكراه و ناخوشايندى در بارهء مرگ منتفى گردد ، انسان بسود بزرگى نايل مى شود و اين حقيقت را درك مى كند كه مرگ به كلى از او دور گشته و هرگز بسراغش نخواهد آمد . محبوب واقعى آدم خود حق جل و علا است و آن كسى است كه خدا باو گفته است : -
كه تويى آن من و من آن تو