تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٨ - بيان آن كه طاغى در عين قاهرى مقهور است و در عين منصورى مأسور
بيان آن كه طاغى در عين قاهرى مقهور است و در عين منصورى مأسور
((٤٥٦١)) دزد قهر خواجه كرد و زر كشيد او بدان مشغول بُد والى رسيد
((٤٥٦٢)) گر ز خواجه آن زمان بگريختى كى بر او والى حشر انگيختى ؟
((٤٥٦٣)) قاهرىّ دزد مقهوريش بود ز ان كه قهر او سر او را ربود
((٤٥٦٤)) غالبى بر خواجه دام او شود تا رسد والى و بستاند قَود
((٤٥٦٥)) اى كه تو بر خلق چيره گشته اى در نبرد و غالبى آغشته اى
((٤٥٦٦)) آن به قاصد منهزم كردستشان تا تو را در حلقه مى آرد كشان
((٤٥٦٧)) هين عنان در كش پى اين منهزم در مران تا تو نگردى منخزم
((٤٥٦٨)) چون كشانندت بدين شيوه به دام جمله بينى بعد از آن اندر زحام
((٤٥٦٩)) عقل ازين غالب شدن كى گشت شاد چون درين غالب شدن ديد او فساد
((٤٥٧٠)) تيز چشم آمد خرد بيناى پيش كه خدايش سرمه كرد از كحل خويش
((٤٥٧١)) گفت پيغمبر كه هستند از فنون اهل جنت در خصومتها زبون
((٤٥٧٢)) از كمال حزم و سوء الظن خويش نى ز نقص و بد دلى و ضعف كيش
((٤٥٧٣)) در فره دادن شنودن در كمون حكمت لو لا رجال مؤمنون
((٤٥٧٤)) دست كوتاهى ز كفار لعين فرض شد بهر خلاص مؤمنين
((٤٥٧٥)) قصهء عهد حديبيه بخوان كف ايديكم تمامت ز ان بدان
((٤٥٧٦)) نيز اندر غالبى هم خويش را ديد او مغلوب دام كبريا ما رميت إذ رميت آمد خطاب گم شد او و اللَّه اعلم بالصواب
((٤٥٧٧)) ز ان نمى خندم من از زنجيرتان كه بكردم ناگهان شبگيرتان
((٤٥٧٨)) ز ان همى خندم كه با زنجير و غل مى كشمتان سوى سروستان و گل
((٤٥٧٩)) اى عجب كز آتش بىزينهار بسته مى آريمتان تا سبزه زار
((٤٥٨٠)) از سوى دوزخ به زنجير گران مى كشمتان تا بهشت جاودان