تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٩ - تفسير ابيات
جذب هر عنصرى جنس خود را كه در تركيب آدمى محتبس شده است به غير جنس
تفسير ابيات
جذب هر عنصرى جنس خود را كه در تركيب آدمى محتبس شده است به غير جنس
((٤٤٢١)) خاك گويد خاك را باز گرد ترك جان گو سوى ما آ همچو گرد
((٤٤٢٢)) جنس مايى پيش ما اوليترى به كز آن تن وارهى وز آن ترى
((٤٤٢٣)) گويد آرى ليك من پا بسته ام گر چه همچون تو ز هجران خسته ام
((٤٤٢٤)) ترّى تن را بجويند آبها كاى ترى باز آ ز غربت سوى ما
((٤٤٢٥)) گرمى تن را همى خواند اثير كه ز نارى راه اصل خويش گير
((٤٤٢٦)) هست هفتاد و دو علت در بدن از كششهاى عناصر بىرسن
((٤٤٢٧)) علت آيد تا بدن را بگسلد تا عناصر همدگر را واهلد
((٤٤٢٨)) چار مرغند اين عناصر بسته پا مرگ و رنجورىّ و علت پا گشا
((٤٤٢٩)) پايشان از همدگر چون باز كرد مرغ هر عنصر يقين پرواز كرد
((٤٤٣٠)) جذبهء اين اصلها و فرعها هر دمى رنجى نهد در جسم ما
((٤٤٣١)) تا كه اين تركيبها را بر درد مرغ هر جزوى به اصل خود پرد
((٤٤٣٢)) حكمت حق مانع آيد زين عجل جمعشان دارد به صحت تا اجل
((٤٤٣٣)) گويد اى اجزا اجل مشهود نيست پر زدن پيش از اجلتان سود نيست
تفسير ابيات منبع خاك مواد هستى خاكهاى بدن آدمى را مخاطب ساخته ، مى گويد : وجود تو در كالبد انسانى ، براى ابديت تعبيه نشده است ، رهايش كن و به سوى ما بر گرد تو در كارگاه هستى هم جنس مايى ، سزاوار است كه نزد ما باشى ، زيرا در آن موقعيت بدن كه تراكم يافته و كالبد را تشكيل دادهاى ، براى تو عاريتى بوده و هميشگى نخواهد بود ، مادر خاكى بدن چنين پاسخ مى دهد : -
((٤٤٢٣)) گويد آرى ليك من پا بسته ام گر چه همچون تو ز هجران خسته ام