تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٦ - تفسير ابيات
موجى بر خيزد دامن خود را تا درون ديگرى مى كشاند . بىهوده نبود كه انسان شناسان به اين اصل اصرار مى ورزند : -
كه زهر دل تا دل آمد روزنه
اين همان روزنهء ما وراى طبيعى است كه به طور يقين دريچه هاى دلهاى آدميان را به هم وصل مى كند و جدايى و دورى كالبدهاى مادى را بر كنار مى سازد .
آرى ، مواد سفالين و فلزى چراغها از يكديگر جداست ولى انوار آنها با يكديگر در مى آميزند و نور واحد تشكيل مى دهند . اين است راز دائمى عشق كه : -
((٤٣٩٣)) هيچ عاشق خود نباشد وصل جو كه نه معشوقش بود جوياى او
اما اين نكته را هم خاطر نشان بسازيم كه عشق كالبد مادى عاشق را رنجور و لاغر مى كند ، از طرف ديگر عشق معشوق او را خوش و فربه مى سازد . در آن هنگام كه در دل آدمى بارقهاى از مهر دوست مى درخشد ، يقين بدان كه در دل معشوق نيز محبت نسبت به عاشق وجود دارد . اكنون از عشق مجازى كه براى شرح ذهن تو توضيحش دادم ، بگذريم و عشق الهى را در نظر بگيريم : -
((٤٣٩٦)) در دل تو مهر حق چون شد دو تو هست حق را بىگمانى مهر تو
مگر از يك دست صدا بر مى آيد ؟ مگر بدون اين كه دستى به دست ديگر زده شود صدايى از آن بر مى آيد ؟ آهنگ زيباى عشق در آن هنگام كه در درون عاشق نواخته مى شود ، محصول تارها و مضرابهايى است كه دلهاى عاشق و معشوق دست به دست هم داده و آن را به وجود آوردهاند . من بارها گفتهام : -
((٤٣٩٨)) تشنه مى نالد كه كو آب گوار ؟
آب هم نالد كه كو آن آب خوار ؟
((٤٣٩٩)) جذب آب است اين عطش در جان ما ما از آنِ او و او هم ز آن ما
اين است حكمت عاليه قضا و قدر الهى در جهان هستى كه ما را عاشق يكديگر قرار داده است . مگر يك موجود حتى در با عظمتترين موقعيت مى تواند بتنهايى در كارگاه سترگ هستى ، آهنگ وجود خود را بنوازد ؟ اين نمايش نامه بزرگ وجود