تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٥ - تفسير ابيات
ما غافل بود ، خاطر گنهكار از ما ترسان و بيمناك است ، ولى در عين حال در همان بيم و هراسش صدها اميد وجود دارد .
من شخص وقيح و ياوه و تبه كار را مى ترسانم ، اما كسى كه خود در بارهء من احساس شوكتى مى كند و مى ترسد به چه علت مى توانم او را بترسانم ؟ همواره آتش سوزان را زير ديگ سرد مى گذارند و آن ديگى كه خود مى جوشد و لبريز مى گردد ، چه احتياجى به آتش دارد . من كسانى را كه ايمن و بىخيال هستند با خشم و خروش خود بيمناك مى سازم و كسانى را كه در بارهء من ترس و بيم دارند ، با بردبارى و شكيبايى ، اضطراب و واهمه شان را بر طرف مى سازم .
من آن پاره دوزم كه وصله ها را در مورد خود بكار مى برم و براى هر كسى شربت شايستهء او را مى چشانم .
راز درونى انسانى چونان ريشهء درخت است كه برگهايش را از چوب سخت بيرون مى آورد و شكوفانش مى سازد ، آنهمه برگها با آن ريشه ، سنخيت داشته و نمى تواند غير سنخ خود را بروياند ، اين اصل در همهء موجودات خواه درخت باشد ، خواه نفوس انسانى ، خواه عقول آدميان ، هميشه در جريان است .
درختان وفا كه در زمين كاشته شود ، ميوه هاى خود را تا خيمهء مينا رنگ آسمان بر مى افرازد . اين است قانونى كه يزدان پاك در كتاب آسمانىاش بما تعليم فرموده است .
« أَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها فِي اَلسَّماءِ » ١٤ : ٢٤ جايى كه آسمان از عشق پر و بال يافته و به حركت در آمده است چگونه اين عشق در دل صدر جهان بال و پر نروياند ؟ صدر جهان خوب احساس مى كرد كه امواج عفو و بخشش در اقيانوس دلش موج مى زند و او را مى شوراند ، اين تموجات شگفت انگيز بىعلت و تصادفى نبود ، زيرا اقيانوس عشق ، درون عاشق و معشوق را يكى مى كند و از هر يك از آن دو كه