تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥١ - وصال جويى عاشق ناشى از جويندگى معشوق است عاشق خويش را
((٤٣٩٣)) هيچ عاشقى خود نباشد وصل جو كه نه معشوقش بود جوياى او
((٤٣٩٤)) ليك عشق عاشقان تن زه كند عشق معشوقان خوش و فربه كند
وصال جويى عاشق ناشى از جويندگى معشوق است عاشق خويش را عشق آن پديدهء بىشناسنامه در كشور درون ، از نگاهى آغاز مى شود و در دست بهم دادن تمام نيروها و روابط مغزى براى روشن كردن يك لامپ كه تنها معشوق را نشان مى دهد تكميل و با سوختن همان لامپ كه كشف از مختل شدن همهء نيروها و روابط مغزى مى نمايد ، پايان مى پذيرد .
ميان آغاز و پايان عشقهاى مجازى ، روح آدمى در معرض تحولات فراوانى است كه معمولا قابل پيش بينى نيست ، چه بسا كه در يك يا چند تحول ، عشق مجازى مبدل به عشق حقيقى مى گردد .
اين سر نوشت در عشقهاى مجازى قطعى است . مفاد بيت دوم ناظر به همين عشقهاى مجازى است ، و الا در عشق حقيقى كه جلال الدين در سر تا سر مثنوى آهنگ آن را مى نوازد ، دو خاصيت لاغر شدن و فربه شدن كه ناشى از سوزش فراق عاشق و لذت توجه معشوق به عاشق خويش است ، به كلى منتفى مى باشد ، زيرا لاغرى و فربهى ، مخصوصاً پديدهء دوم ( فربهى ) از مقتضيات وصول بمطلوب خود طبيعى است ، بلى در عشق حقيقى موضوع لاغرى و تغييرات در رنگ و نيروها در مراحل اولى عشق امكان پذير است ، ولى در مراحل اعلاى آن ، « خود طبيعى » به طورى تعديل مى يابد كه پيرو من انسانى مى گردد و مانند ديدن چشم و بوييدن بينى و لمس اعضاء ، وظيفه ى خود را انجام مى دهد و از بهره بردارىهاى قانون جسم و ماده برخوردار مى گردد .
پيامبران و اولياء الله كه عشاق حقيقى الهى بودند . نه نقصى در حواس داشتند