تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩٧
صبحگاهان از «مدينه» از ميان بستگان و اهل خود بيرون آمدى تا براى مؤمنان پايگاههائى براى نبرد با دشمن آماده سازى» «وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ».
در آن روز گفتگوهاى زيادى در ميان مسلمانان بود و همان طور كه در شرح حادثه احد به زودى اشاره خواهيم كرد. درباره انتخاب محل جنگ و اين كه داخل «مدينه» بوده باشد يا بيرون «مدينه»، در ميان مسلمانان اختلاف نظر شديد بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از مشورت كافى نظر اكثريت مسلمانان را- كه جمع زيادى از آنان را جوانان تشكيل مىدادند- انتخاب كرد و لشكرگاه را به بيرون شهر و دامنه كوه احد منتقل ساخت، و طبعاً در اين ميان، افرادى بودند كه در دل، مطالبى پنهان مىداشتند و به جهاتى حاضر به اظهار آن نبودند.
جمله آخر آيه به اين معنى اشاره كرده مىگويد: «خداوند هم سخنان شما را مىشنيد و هم از اسرار درون شما آگاه بود» «وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ».
***
سپس به گوشه ديگرى از اين ماجرا اشاره كرده مىفرمايد: «در آن هنگام دو طايفه از مسلمانان تصميم گرفتند كه سستى به خرج دهند و از وسط راه به مدينه بازگردند» «إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا».
كه اين دو طايفه طبق نقل تواريخ «بنو سلمه» از قبيله اوس و «بنو حارثه» از قبيله خزرج بودند.
علت اين تصميم، شايد اين بود كه آنها از طرفداران نظريه «جنگ در شهر» بودند و پيامبر با نظر آنها مخالفت كرده بود.
به علاوه چنان كه خواهيم گفت: «عبداللَّه بن ابى سلول» با سيصد نفر از