تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٢٦
شأن نزول:
گفتيم پايان جنگ احد، لشگر فاتح «ابو سفيان»، پس از پيروزى به سرعت راه «مكّه» را پيش گرفتند، هنگامى كه به سرزمين «روحاء» رسيدند از كار خود سخت پشيمان شدند، تصميم به مراجعت به «مدينه» و نابود كردن باقيمانده مسلمانان گرفتند.
اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، فوراً دستور داد: لشكر احد، خود را براى شركت در جنگ ديگرى آماده كند، مخصوصاً فرمان داد: مجروحان جنگ احد به صفوف لشكر بپيوندند.
يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد: من از جمله مجروحان بودم، ولى زخمهاى برادرم از من سختتر و شديدتر بود، تصميم گرفتيم هر طور كه هست خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله برسانيم، چون حال من از برادرم كمى بهتر بود هر كجا برادرم بازمىماند او را به دوش مىكشيدم، با زحمت، خود را به لشكر رسانيديم.
و به اين ترتيب، پيامبر صلى الله عليه و آله و ارتش اسلام در محلى به نام «حمراءُ الاسد» كه از آنجا تا «مدينه» هشت ميل فاصله بود، رسيدند و اردو زدند.
اين خبر به لشكر قريش رسيد و مخصوصاً از اين مقاومت عجيب و شركت مجروحان در ميدان نبرد وحشت كردند، و شايد فكر مىكردند ارتش تازه نفسى نيز از «مدينه» به آنها پيوسته است.
در اين موقع، جريانى پيش آمد كه روحيه آنها را ضعيفتر ساخت و مقاومت آنها را درهم كوبيد، و آن اين كه:
يكى از مشركان به نام «معبد الخزاعى» از «مدينه» به سوى «مكّه» مىرفت، مشاهده وضع پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش او را به سختى تكان داد، عواطف انسانى او تحريك شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: