تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٦
٢- روزى مهمانى بر «ابوذر» وارد شد، او كه زندگى سادهاى داشت از مهمان معذرت خواست كه من بر اثر گرفتارى نمىتوانم شخصاً از تو پذيرايى كنم، من چند شتر در فلان نقطه دارم، قبول زحمت كن بهترين آنها را بياور (تا براى تو قربانى كنم).
ميهمان رفت و شتر لاغرى با خود آورد.
«ابوذر» به او گفت: به من خيانت كردى، چرا چنين شترى آوردى؟
او در جواب گفت: من فكر كردم روزى به شترهاى ديگر نيازمند خواهى شد.
«ابوذر» گفت: روز نياز من زمانى است كه از اين جهان چشم مىبندم (چه بهتر كه براى آن روز ذخيره كنم) خداوند مىفرمايد: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ». «١»
٣- «زبيده» همسر «هارون الرشيد» قرآنى بسيار گران قيمت داشت كه آن را با زر و زيور و جواهرات تزيين كرده بود و علاقه فراوانى به آن داشت، يك روز هنگامى كه از همان قرآن تلاوت مىكرد به همين آيه «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ» رسيد، با خواندن آيه در فكر فرو رفت و با خود گفت:
هيچ چيز مثل اين قرآن نزد من محبوب نيست، بايد آن را در راه خدا انفاق كنم، كسى را به دنبال جواهرفروشان فرستاد، تزيينات و جواهرات آن را بفروخت و بهاى آن را در بيابانهاى حجاز براى تهيه آب مورد نياز باديهنشينان مصرف كرد كه مىگويند: امروز هم بقاياى آن چاهها وجود دارد و به نام او ناميده مىشود. «٢»