دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١ - ٧/ ٣ ام الخير
پرسيد: او سه چيز را گرفته بود و سه چيز را رها كرده بود: هنگامى كه سخن مىگفت، دل مردم را در كف مىگرفت؛ هرگاه با وى سخن گفته مىشد، خوبْ گوش مىداد؛ و هنگامى كه با او مخالفت مىشد، نرمترين روش را برمىگزيد. جدال را ترك مىكرد؛ همنشين نابكار نمىشد؛ و از آنچه از او عذرخواهى مىشد، دست مىكشيد.
ر. ك: ج ١٣ ص ٧٩ (احنف بن قيس).
٧/ ٣
امّ الخير
٣٨٩٠. بلاغات النساء به نقل از شعبى: معاويه به فرماندار خود در كوفه نوشت: امّ الخير، دختر حَريش ابن سراقه بارقى را در قافلهاى با همراهانى خوشرفتار و در امنيت كامل، نزد من بفرست .... هنگامى كه نزد معاويه رسيد، وى را سه روز در بين زنان حرمِ خود، جاى داد و در روز چهارم، به او اجازه حضور داد و گروهى را هم جمع كرد.
امّ الخير، وارد شد و گفت: سلام بر امير مؤمنان!
معاويه گفت: سلام بر تو و سوگند به خدا، مرا به اين نام، علىرغم خواست دلت صدا كردى.
امّ اخير گفت: مرد! اين موضوع را رها كن؛ چون غير منتظرههاى قدرت، براى كسى كه بداند، نابود كننده است.
معاويه گفت: راست گفتى اى خاله! مسافرت را چگونه يافتى؟
امّ الخير گفت: همچنان در سلامت و عافيت بودم تا به اموالى فراوان و بخششِ بسيار رسيدم. من در كنار پادشاهى مهربان، در زندگىاى خوش به سر مىبَرم.
معاويه گفت: من با حُسن نيّت خود، بر شما پيروز شدم.
امّ الخير گفت: بس كن، اى مرد! تو را آنقدر سخن باطل هست كه بر زمينت بزند.
معاويه گفت: تو را براى اين كار، نخواسته بودم.
گفت: من فقط در ميدان تو گام مىزنم. اگر چيزى را مطرح كنى، مطرح مىكنم. از هر چه مىخواهى، بپرس.
معاويه گفت: در روز كشته شدن عمّار بن ياسر، چه بر زبان مىراندى؟