دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٧ - ١٠/ ٤ محمد حميرى
١٠/ ٤
محمّد حِمْيَرى[١]
٣٩٩٧. او مىگويد:
به حقّ محمّد، حق بگوييد
كه بهتان زدن از سرشت پَستان است؟
آيا پس از محمّد كه پدر و مادرم فدايش باد
آن پيامبر خدا و شريف بخشنده،
على، بهترين آفريده پروردگار
و شريفترينِ همه مردم نيست؟
ولايت او ايمان واقعى است
پيش من، سخنان بيهوده را كنار بنه.
فرمانبرى پروردگارمان در همان است
و شفاى بيمارى دلها در ولايت اوست.
على كه پدر و مادرم فدايش باد امام ماست
همان ابوالحسن، كه از هر حرامى پاك است.
[١] محمّد بن عبد اللّه حميرى، دوست عمرو بن عاص بود. گمان مىرود كه او پسر قاضى عبد اللّه بن محمّد حميرى باشد كه معاويه او را مسئول ديوان خاتم كرد. صاحب الغدير، وى را از شاعران قرن اوّل هجرى شمرده است و براى قصيده او داستان مشهورى نقل شده است. روزى طِرِمّاح طايى، هشام مرادى و محمّد بن عبد اللّه حميرى نزد معاويه بودند. معاويه، كيسهاى درآورد و در پيش روى خود گذاشت و گفت:« اى شاعران عرب! حرفتان را درباره على بن ابى طالب بزنيد و جز حق مگوييد. اگر اين كيسه را به كسى كه درباره على حق بگويد، ندهم، فرزند صخر بن حرب نيستم». طِرِمّاح برخاست و سخنى درباره على ٧ گفت و از وى بدگويى كرد. معاويه گفت:« بنشين! خدا خود مىداند كه قصد تو چيست و جايگاهت در چه حد است». هاشم مرادى برخاست و سخن گفت و بدگويى كرد. معاويه به وى گفت:« كنار دوستت بنشين! خداوند، موقعيت هر دوى شما را مىداند». عمرو بن عاص به محمّد بن عبد اللّه حميرى كه دوست صميمى وى بود گفت:« حرف بزن و جز حق مگو». محمّد بن عبد اللّه ايستاد، سخن گفت و اين قصيده را خواند. معاويه گفت:« تو راستگوترين آنانى. اين كيسه را بگير»( ر. ك: الغدير: ج ٢ ص ١٧٨).