دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١٧ - ٢/ ١٢ بخشندگى
فرمود: «به خدا سوگند، در خانهام بيش از قوت خود چيزى ندارم».
بياباننشين برگشت، در حالى كه مىگفت: به خدا سوگند، در روز قيامت، خدا از تو بهخاطر اين ديدار، بازخواست خواهد كرد.
على ٧ بسيار گريست و فرمود تا او را برگردانند و از او خواست تا بار ديگر سخنش را تكرار كند و باز گريست و فرمود: «اى قنبر! آن زرهِ مرا بياور» و آن را به مرد بيابانى داد و فرمود: «مواظب باش كلاه سرت نرود. با آن، بسيارْ غمها از چهره پيامبر ٦ زدودهام».
قنبر گفت: بيست درهم براى او بس بود.
فرمود: «اى قنبر! به خدا سوگند، دوست ندارم كه به اندازه دنيا طلا و يا نقره مىداشتم و آن را صدقه مىدادم و خدا از من مىپذيرفت، ولى از اين ديدار، بازخواستم مىكرد».
٤١٧٦. تاريخ دمشق به نقل از اصبغ بن نباته، از امام على ٧: مردى پيش او (على ٧) آمد و گفت: اى امير مؤمنان! من حاجتى از تو دارم. آن را پيش از اين كه با تو مطرح كنم، در درگاه الهى مطرح كردهام. اگر تو آن را برآورده كنى، خدا را سپاس خواهم گفت و از تو تشكّر خواهم كرد و اگر آن را برآورده نكنى، خدا را سپاس خواهم گفت و تو را معذور خواهم داشت.
على ٧ فرمود: «حاجتت را روى زمين بنويس. چون من دوست ندارم ذلّت سؤال را در چهرهات ببينم».
وى نوشت: من محتاجم.
على ٧ فرمود: «آن حلّه را برايم بياوريد» و آن را به وى بخشيد.
آن مرد گرفت و پوشيد و آنگاه چنين سرود:
لباسى به من پوشاندى كه زيبايىهايش آشكار است
و من با ثناگويى لباسهايى بر قامتت خواهم پوشاند.
اگر ثناى من شامل تو شود، به بزرگى دست خواهى يافت
و در آرزوى جانشينى براى ثنايم نخواهى افتاد.